کلّه پا

 
Weltschmerz
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٦
 

می پرسم کدام کلمه را بیشتر از همه دوست داری؟

می دانم سوال عجیبی است. آدم چطور می تواند یک کلمه را دوست داشته باشد؟ باید حتما هم معنای خاصی داشته باشد و هم آوای خاصی که به دلت و به ذهنت بنشیند.

روی پله های پانصد و خورده ای هستیم. پله ها را به تله کابین ترجیح داده ایم. می پرسد ترس از ارتفاع داری؟ می گویم نه، ولی این روزها کمی سرگیجه دارم. هدایتم می کند تا از سمتی که نرده دارد بالا بروم. دستش را می گیرم. پشت سرمان مه است و هر چه بالاتر می رویم شهر را و هر چه آن پایین است را کمتر می بینیم. می رویم بالا.

روی پله های پانصد و خورده ای هستیم. می ایستد و فکر می کند. می گوید: Weltschmerz

چند بار تکرارش می کنم. تلفظش برایم سخت است. بعد از «و» باید «ل ت ش م» را بدون هیچ حرف صداداری و در انتهایش هم باید «ر ت س» را به همین شکل تلفظ کنی. ولتشمرتس. به تلفظم می خندد. نمی دانم چرا «ر» ها را چیزی بین «غ» و «خ» تلفظ می کنم. می رویم بالا.

روی پله های هفتصد و خورده ای هستیم. می پرسم دقیقا یعنی چی؟ می گوید:

A state of mind, where you get sad, because of all the sorrow and pain in the world.

سرم گیج می رود و می ایستم. انگار روی سینه ام سوراخی به اندازه ی فرو رفتن یک انگشت باز شده و همه ی مِهی که اطرافمان است کشیده می شود به درونم. نگاهش می کنم که چقدر ساکت است. انگار همه ی ابرهای آلمان را توی گلویش چپانده و آورده نروژ، آورده روی این پله ها تا بالای کوه. اگر سکوتش از حفره ی روی سینه ام در من رسوخ نکرده بود حتما گوش هایم را می گرفتم و فریاد می کشیدم. می رویم بالا.

می گویم من یک کلمه ی آلمانی بلدم که البته کلمه نیست: Noch-Nicht-Sein نوخ-نیش-زاین

یعنی Not-yet-being و هر چی فکر می کنم یادم نمی آید که این ترکیب را «ارنست بلوخ» به کار می برده. مدام ذهنم کشیده می شود به سمت هیتلر و نیچه. و حالا باید روی پله های هشتصد و خورده ای خودم را از دست آنها هم رها می کردم. می رویم بالا.

نمی توانم خوب توضیح بدهم یعنی چی. کلمه کم دارم. کلمه. کلمه. چیزی که از قبل توی ذهنم مانده «امید» است. انگار این ترکیب ربطی به امید داشتن به امید داشتن دارد. به اینکه اتفاقاتی امکان وقوع دارند و قابل انتظار انتظارند و می شود به آنها امید داشت. نمی دانم. نمی دانم. گیج می شوم و در حال افتادنم. دستم را دستم را می گیرد. می گیرد. می رویم بالا...


 


 
 
ایناهاشم!
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

«شعر در ترجمه
به جسد مرده‌ی بیگانه‌ای می‌ماند
که امواج به ساحل ما آورده‌اند،»
مرد جوان دوست داشت این را بگوید،
سپس،
مکث کند تا استعاره ته‌نشین شود،
برخی شنوندگان متفکرانه سر تکان دهند،
و او به آن‌ها بگوید:
حالا ترجمه‌ام از شاعر رومی ناشناسی را می‌خوانم،
ورق‌هایش را زیرورو کند، سپس خیره شود
به تاریکیِ تالار سخنرانی.
جسد مرده از خاموش ماندن سر باز زد
امواج بسی عاشقش بودند،
به ساحلش راندند
و دوباره به دریا غلتاندند.
و این‌گونه راهش را به سوی ساحل پیمود
برای دمی فرود آمد، شاید هم چند دم
بر ماسه‌های خیس
پس بیرون جهید
 در میان آمریکایی‌های شناگر.

*

صد و بیست بیگانه در قایقی سوراخ
بی‌شمار است،
پس اقیانوس از شعر لبریز می‌شود،
برخی چندوچون زبانِ نخستین را حفظ می‌کنند،
اما برخی سیه‌روز در زبان نو غرق می‌شوند.
«ایناهاش‌ام، این‌طرف!
دکل‌های نفتی‌تان را می‌بینم
که می‌درخشند بر افق،»
این را زن جوان می‌گوید ـ همان که کسی گوش‌ نمی‌دهد به او ـ
یا هیچ نمی‌گوید،
چنگ زده به لبه‌ی قایق خیس،
قایقی که سراسر شب بر آن شناور بوده
در میان جسدهای رانده شده،
چند تایی از آن‌ها در میان دکل‌های نفتی گیر افتادند،
 و دیگران آرام رسیدند به ساحل ما.

*

شعری که از نقطه‌ی رخدادش
راه درازی آمده بود،
وقتی در بخش شلوغ ساحل فرود آمد،
دگرگون شد ـ چنان‌که شناگران از وحشت گریختند،
شما، بیگانه‌ها در بی‌شمار کشتی‌های بادبانی‌تان،
بیایید به امپراتور بپیوندید! مترجم آهنگین صدا سر داد،

از تریبونِ نورافشانش،
و شنوندگان آه کشیدند.
«اینا‌هاش‌ام، این طرف!»
صدای کوچکی در ترجمه گفت،
صدایی که هیچ‌کس ـ حتا مترجم ـ
 نتوانست بشنود.

*

شنونده‌ها
آمده بودند که بشنوند
درس‌گفتاری درباره‌ی شعر در ترجمه
و حالا مترجم می‌گفت
از گرایش شعر روم باستان به جذب شدن
و درنتیجه دگرگون شدن،
فرهنگ بیگانه،
خدایان‌شان و غذاهاشان.
بیرون تالار، همه جا تاریک شده بود،
در این شب تابستانی شگرف.
هزار کشتی
بر اقیانوس بزرگ سیاه
 درخشیدند و تکوین یافتند،

*

و روزها، جسدها به ساحل آورده شدند
آن‌گاه کارگران آمریکایی
آن‌ها را در کیسه‌های پلاستیکی
ریختند،
که در استعاره‌ی مترجم
 به نوعی منتشر می‌شوند

*

اما چه چیزی برای گفتن هست
از آن زن جوان که
برای آمدن به شعر من
هنوز بر آن آهن‌پاره‌ چنگ زده است
از دو روز پیش.
باران ملایم تابستانی
پوستش را می‌سوزاند. می‌گوید، اینا‌هاش‌ام!
نگاه می‌کند به دکل‌های نفتی ـ چندک زده میان او و ساحل ـ
اینا‌هاش‌ام!

*

او زن زیبایی‌ست
 و یکی باید ترجمه‌اش کند.

کِوِن پروفر
پاریس ریویو، شماره‌ی ۲۲۰، بهار ۲۰۱۷
برگردان اکرم پدرام‌نیا

 


 
 
پس چشم را وا می کنی، چیزی نمی بینی
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

دیشب خوابش را دیدم. مثل آن قدیم هایش بود. با موهای پُر  و حال خوب و آماده ی بامزه بازی. سر یک کلاس بودیم. توی یک نیمکت چوبی کنارش نشسته بودم و معلم نیامده بود. چند تا از بچه های کلاس الانم هم بودند. یادم نیست چی شد اما انگار حرفی زدم که سوتی بود و همه خندیدند. خودم هم در حالی که می خندیدیم سرم را از خجالت بردم زیر میز. گذاشتم روی پایش. همین جوری که داشت مزه پرانی می کرد و ادا در می آورد دستش را گذاشت روی سرم و موهایم را نوازش کرد. حس خیلی خوبی بود. دوست بودیم و رفیق و مهربان و خندان. نه مثل حالا که کیلومترها آشغال بدبو بینمان باشد، جوری که حتی همدیگر را در فضاهای مجازی هم نبینیم.


 
 
چیزی برایم بفرست تا بخوانم، اندازه ی یک جمله
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٦
 

دلم یک چیز یا یک آدم یا یک اتفاق یا یک معنای رازآلود می خواهد. چیزی که فرای زندگی روزمره باشد، که غرقم کند و مشغول ور رفتن با وجه های احساسی اش شوم. پیدا کردن کلیدهای گم شده در خیابان بعد از چند ماه برایم عادی شد و اصلا یادم نمی آید کجا رهایش کردم. آدمی که بعضی شب ها یواشکی می آمد پایین پنجره ی اتاقم و نور چراغ قوه را می انداخت روی پنجره، برای اینکه یک لحظه بیایم بیرون و دست تکان بدهم و ببیندم و برود... باید بپرسم کجاست؟ یا چکار می کند؟ که در هر صورت فرقی هم نمی کند. اما باید چیزی باشد که روحم را بفشارد. می گوید «اون فیلم از آخرین روزهای سقوط حلب رو دیدی؟ یه معلمه از خودش فیلم گرفته بود و می گفت سربازای بشار اسد چند تا خیابون اون ور ترن و هر آن می رسن. می گفت شاید این آخرین حرف های من باشه. یه لحظه مکث کرد بعد رو کرد به دوربین و گفت شاید براتون مهم باشه شاید هم نه، به هر حال این زندگیه، و این بودن و نبودن ما تاثیری در روزگار نداره، این یه تلخی ناتمومه!»


 
 
شهرگان 1 تا 4
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩٦
 

نیمه‌ی تاریک ماه

(نگاهی به آخرین مصاحبه‌ی ابراهیم گلستان با موضوع زندگی فروغ فرخ‌زاد)

 

خانه‌ای در آستانه‌ی ویرانی

(نقدی بر فیلم «فروشنده» به بهانه‌ی دریافت جایزه‌ی اسکار)

 

چرا سال ۹۵ سال خوبی نبود؟

 

فیس بوک، تلگرام، اینستاگرام و همه‌ی یوزپلنگانی که با من دویده‌اند!


 

 

 

 

 

 


 
 
برف و تبر 2
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٥
 

داشتم می رفتم مدرسه. خورشیدِ دیروز برف ها را آب کرده و به لایه ای از یخ تبدیل کرده بود. دوباره شب برف آمده و روی یخ ها را پوشانده بود. پایم را می گذاشتم روی رد پاهایی که روی برف جا مانده بود. چشم هایم را به زمین دوخته بودم و سعی می کردم با احتیاط قدم بردارم که لیز نخورم. در آخرین قدمم احساس کردم چیزی زیر پایم تکان خورده. برگشتم عقب و برف را با نوک کفشم جابجا کردم. چیزی به لایه ی یخ زیری چسبیده بود. نشستم. دستی تکان خورد و صورت دختر به لایه ی یخ زیر پایم چسبید. خودم را پرت کردم عقب و شروع کردم به سمت خانه دویدن. ایستادم. فکر کردم مگر اینجا چاهی یا چاله ای بوده که جسد کسی را بشود پنهان کرد؟ بعد با خودم گفتم جسد که تکان نمی خورد. آنهم زیر لایه ی یخی به آن کلفتی. پس دختری که آن جا مدفون شده بود زنده بود. باید نجاتش می دادم. دویدم سمتش. نشستم روی برف ها و با مشت سعی کردم یخ را بشکنم. نمی شکست. بلند شدم و دور و بر را نگاهی انداختم. چند قدم آن طرف تر تبری افتاده بود توی برف ها.


 
 
برف و تبر
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٥
 

داشتم می رفتم مدرسه. یک تبر افتاده بود توی برف ها. برش داشتم. چپ و راستش کردم و دیدم روی تیغه اش لکه ی خونی خشک شده. روی دسته اش هم رد انگشت های خونی بود. ترس برم داشت اما نمی توانستم تبر را بیندازم و به حال خود رهایش کنم. اراده ی این کار در دست من نبود. و از این به بعد این تبر بود که به انگشت های من چسبیده بود. به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم. پایم را می گذاشتم روی رد پاهایی که روی برف جا مانده بود. اتوبوس مثل همیشه رأس ساعت آمد. سوار شدم. راننده بدجور به من و تبرم نگاه می کرد. نشستم روی صندلی و تبر را تکیه دادم به دوشم. تیغه ی خونی اش داشت به صندلی پشتی نگاه می کرد. زل زده بود به چشم های آبی دختری که زل زده بود به تیغه ی خونی اش. دیدم تبر دارد توی دستم سنگینی می کند. دستم را می کشید. سعی می کردم کنترلش کنم اما نمی توانستم. سنگین بود و سنگین تر شده بود. مجبور شدم از جایم بلند شوم. دختری که روی صندلی پشت من بود با چشم های از حدقه درآمده ما را نگاه می کرد. تبر، دستم را می کشید. بلندش کردم. تبر خودش را پرتاب کرد به سمت گلوی دختر. سعی می کردم جلویش را بگیرم اما داشتم ضربه های ممتدی به گلوی دختر وارد می کردم. خون فواره می زد از گلویش به سقف اتوبوس. صدای جیغ می آمد. اتوبوس نگه داشت. با تبر دویدیم سمت در جلو. تبر بلند شد و راننده را تهدید کرد که در اتوبوس را باز کند. در باز شد. با هم دویدیم بیرون و خودمان را توی برف ها گم کردیم.

 


 
 
آفتاب و چشمی باز
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٥
 

آفتاب آمده بود و صاف خودش را فرو می کرد توی چشمم. اینجا یا خوشید نیست یا اگر باشد پرتوهایش خیلی تیزند. خورشیدش چشم را اذیت می کند. حتماً دلیل علمی هم دارد. یا مربوط به زاویه تابیدنش است یا بازتابی که توی ابرها پیدا می کند یا... اصلاً من چه می دانم.

ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس مرکزی و منتظر شماره ی 4 بودم. آمد و شللللپ شللللپ برف و گل آب شده را پاشید روی شلوارم و نگه داشت. همه سوار شدند و من مشغول پاک کردن تکه های گل بودم. سوار که شدم به انگلیسی به راننده گفتم اینکه شلوارم این شکلی شده تقصیر اتوبوس شماست. با تعجب به انگلیسی پرسید اتوبوس من؟ به انگلیسی گفتم بله من ایستاده بودم توی ایستگاه و... به انگلیسی شروع کرد به عذرخواهی. ناخودآگاه به فارسی گفتم اشکال نداره. یکهو تعجب کرد و به فارسی گفت شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. به فارسی عذرخواهی کرد و گفت اگر بخواهم می توانم شکایت کنم و غرامت بگیرم. گفتم نه مشکلی نیست بالاخره برف ها آب شده و پیش می آید. گفت نه تقصیر من بوده و... 

دلم گرم شد.

پ.ن:

در چشمی باز
چشم دیگر باز می روید
و در چشمی، باز
چشم باز دیگر می روید
و باز در چشمی

چشم دیگر می روید، باز
و سر انجام در دور دست
نمی دانم چیزی
در چیزی که نمی دانم چیست؟ می روید

رضا براهنی


 
 
← صفحه بعد