کلّه پا

 
زنده ام که به روز باشم.8
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.8

بای

به وقت خودم پنج شنبه

 

فردا بیست و سوم سپتامبر، جشن روز دوجنس گرایی است. امروز فهمیدم که چنین روزی هم وجود دارد و برایش جشن می گیرند. به نظرم «دوجنس گرا» بودن یکجور رشد و ترقی در «انسان» بودن است. و احتمالا اگر فرضیه ی «انتخاب طبیعی» درست باشد و هنوز هم کار کند، در آینده آدم های دوجنس گرا می مانند تا زندگی کنند. آدم هایی که می توانند از زندگی لذت بیشتری ببرند و آدم های بیشتری را عاشقانه دوست داشته باشند. و به قول «وودی الن» شانس بیشتری هم دارند.


وودی آلن: من دگرجنس‌خواهی را دارم تمرین می‌کنم، گرچه دوجنس‌خواهی در پارتی آخر هفته بخت شما را دقیقاً دوبرابر می‌کند.


 
 
31 شهریور
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
 

به مناسبت تو حرفی نمی زنم و این صفحه ی سفید را می گذارم برای شلوغ بازی های تو و هر چه دلت خواست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
زنده ام که به روز باشم.۷
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.۷

آنجا چراغی روشنه

سه شنبه

 

 

چیزهایی که از تصویر کم شده موزیک غم انگیزی ست که این سمت پنجره ی من است و باران و رعدوبرقی ست که آن سمت پنجره ی من و روی خانه ی روبرویی غوغا می کند. 


 
 
زنده ام که به روز باشم.۶
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.۶

عکسم را بچسبان روی یخچال! 

دوشنبه

 

آیا یخچال ها می دانند عکس چه کسانی رویشان چسبانده می شود؟ آیا گاهی به عکس های رویشان علاقه مند یا از آنها متنفر می شوند؟


 
 
زنده ام که به روز باشم.5
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.5

دست دگرم کو؟

شنبه و یکشنبه. ساعت شش و پنجاه و هشت دقیقه به وقت شما

 

دیگر دیدم کارم از کلک زدن گذشته است. من تسلیمم. و به این تسلیم هم نمی اندیشم. چون نیمی از مغزم که مامور اندیشیدن به تسلیم بوده در خواب فرو رفته است. آن نیمه ی دیگر که دارد فرمان تایپ کردن می دهد همان قسمتی ست که به «قول و قرار» پایبند است. یک بار پسری عاشقم بود. من عاشقش نبودم. رفته بود با دو تا از دوستانم خوابیده بود و درحین سکــس هر دوتایشان را «ابوالهول» صدا می کرده. البته نه که ابوالهول! منظورم همان اسم من است. که آن دوستانم هم دچار چرایی شده بودند و سوال را هم از من پرسیدند و خلاصه بگذریم. فکر می کنم او هم از همان نیمه ی مغزش که من الان دارم استفاده می کنم استفاده می کرده. نمی دانم چرا این وقت شبی که هنوز برای من حکم صبح را ندارد یاد این ماجرای خنده دار افتادم.

...

راستی درباره ی یکی از جمله های پست قبلی ام امروز چیزی خواندم که دلم می خواهد اینجا بنویسم که راست و دروغش پای نویسنده اش است:

«مردم میانگین روزانه 4 بار و سالانه 1460 بار دروغ می گن و در سن 60 سالگی به عدد 87600 میرسند. عمومی تـریـن دروغ هم کلمه "خوبم" است !»

...

دامان تو در دستم و دست دگرم نیست


 
 
زنده ام که به روز باشم.4
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.4

اثر پروانه ای

جمعه

 

گفت دیوانه ای! گفتم بیا وقتی از این شهر خواستیم برویم یک چیزی از خودمان به جا بگذاریم. گفت دیوانه ای! گفتم مثلا بیا یک تکه از یک چیزی از خودمان که دوستش داریم را بیندازیم توی رودخانه. مثلا من یک لنگه از یکی از گوشواره هایم را. گفت دیوانه ای؟ گفتم که برود حل بشود توی این شهر که چقدر دوست می دارمش. گفت دیوانه ای! گفتم که هر وقت آن لنگه اش را دیدم... گفت دیوانه!

یکهو به خودم آمدم دیدم یک بال پروانه ام نیست. کنده شده یا شکسته و نیست. نبود! جایش خالی بود! می فهمی؟ دلم می خواست گریه کنم ولی... یک گردنبند پروانه بود که یکسره گردنم بود و خیلی دوستش داشتم. نه به خاطر قشنگی اش، نه به خاطر طلایی بودنش، به خاطر اینکه هدیه ی مامانم بود. حس خوبی داشتم وقتی تاب می خورد دور گردنم.

این شهر بال پروانه ام را بلعیده. این شهر یا این خانه؟ نمی دانم. چه فرقی می کند. مگر این همان تکه ی دوست داشتنی ات نیست که دلت می خواست جا بگذاری تا هر وقت بعداً بعداًها چشمت به گردنبندت افتاد یاد اینجا بیفتی و همه ی خاطراتش برایت زنده شود؟! خودت خواسته ای پس تن بده!

...

کلک می زنم؟ بله. یک ذرّه و گاهی. اگر نسبی حساب کنید ساعت دوازده شب هر کسی با بقیه فرق می کند. شاید وقتی روز شما تمام شده، روز من هنوز تمام نشده باشد. من هنوز توی جمعه ای هستم که برای شما شنبه است. ولی ساعت به روز شدن وبلاگ را تغییر می دهم به ساعت خودم. یا کلک می زنم و یک کم این ورتر یا آن ورتر. چون قول داده ام هر روز به روز باشم. و به قول محمدرضا فروتن در فیلم کنعان «قرار اون چیزیه که اگه وضع هم عوض شد پاش وایسی!»

...

ندارد گردنِ تسلیم بیش از سایه ی مویی

...


 
 
زنده ام که به روز باشم.3
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.3

سفیدی ها را بخوان

پنج شنبه

 

اگر کسی به شما بگوید که «امروز روسری سرش کرده. به مسجد رفته. بغض کرده. حلوا خورده است.» چه تصویر و تصوّری پیدا می کنید؟
احتمالا کسی مرده!
آیا آدم ها می توانند با چند جمله ی خبری قضاوت صحیحی داشته باشند؟ آیا زبان انتقال دهنده ی صادقی برای مفاهیم است؟ آیا اگر بُعد زمان را از اتفاقات بگیریم می توانیم فهمشان کنیم؟ مثل همین چند جمله که تنها پشت سر هم آمدنشان ما را متقاعد می کند که در یک توالی زمانی و به ترتیب اتفاق افتاده اند. اگر ترتیب جملات را به هم بریزم چی؟ «من امروز بغض کردم، روسری سرم کردم، حلوا خوردم و به مسجد رفتم.» باز هم همان تصویر و تصور توی ذهنتان خواهد آمد. هر ترتیبی از این جملات باز هم همان جواب را می دهد. اگر بین هر کدام از جمله هایم سه نقطه بگذارم چی؟ «من امروز روسری سرم کردم... به مسجد رفتم... بغض کردم... حلوا خوردم...» آیا سه نقطه ها می توانند جایگزین مناسبی برای اتفاقاتی باشند که گفته نشده یا که حذف شده؟

من فکر می کنم «زبان» و «نوشتار» تنها می تواند تصویر مسطّحی از اتفاق را به ما منتقل کند. من فکر می کنم آدم ها باید بیشتر «بشنوند» و بیشتر «ببینند» و گاهی آدم ها آنقدر صمیمی اند که پوست هایشان برای هم آشناست و باید به جای همه ی اینها بیشتر «لمس کنند».

...

خیلی وقت بود روسری سرم نکرده بودم. کله ام حسابی باد خورده بود و قیافه ی روسری دارم را فراموش... نه! بابا! فراموش نکرده بودم! ولی شال را که انداختم دور سرم عین تزریق با سرنگ، خیلی ناگهانی و سریع الاثر، کلی خاطرات پاشید توی بدنم. می خواستم بروم مسجد و برای یک پروژه ی فیلم برداری با متولی مسجد صحبت کنم. یک اطلاعیه چسبانده بودند دم درش که تا تاریخ فلان سپتامبر مسجد بسته است! اینجوری اش را ندیده بودم.

...

حلواها را با قیف توی کاغذ شیرینی ریخته بود و رویش را خیلی قشنگ تزیین کرده بود و با خلال دندان یک پرچم گل سرخ درست کرده بود و فرو کرده بود وسط حلوا. پنج تا توی یک بشقاب نارنجی گذاشته بود و آورده بود دم در خانه. البته نه خودش! خودش قایم است. نمی بینمش. دوست ندارد دیده شود. یا شاید می ترسد. شاید هم سری و سرّی ست که به من ربطی ندارد. از طریق این و آن چیز میز می فرستد و از طریق همان ها تشکرش را دریافت می کند. آدمی ست که از روی رفتارهایی که درباره اش شنیده ام نمی توانم تحلیلش کنم. نه که برایم علامت سوال باشد! نه! اصلا اهمیت و نقشی در زندگی روزمره ام ندارد. اما گاهی مثل امروز که بی مقدمه و بی مناسبت یک بشقاب حلوای خوشمزه می فرستد، بهش فکر می کنم. حتما یک روز از طریق همین و همان ها دعوتش می کنم بیاید، روی مبل بنشیند، زل بزنم توی چشم هایش (که تا به حال ندیده ام چون یک بار پشت عینک دودی بوده و یک بار آنقدر توی کوچه شب بوده که دیده نمی شده) و بهش بگویم «خوبی؟» بعد مثل همه لبخند بزند و دروغ بگوید که «بله، مرسی». 

...

سودا ز عشق خیزد، ناله ز غم برآید



 
 
زنده ام که به روز باشم. 2
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم. 2

عزیزم مُرد!

چهارشنبه

خانه نبودم و پنجره باز مانده بود و توانسته بود خودسرانه تمام بوی جزززاندن کله ی گوسفند را از حیاط خلوت همسایه ببلعد و توی اتاق کوچک شلوغ پلوغم هضم کند.

...

«کنعان» را دوباره دیدم و عجیب این فیلم تمام فکرم را مشغول خودش کرده. تک تک سکانس هایش جلوی رویم است و انگار دارم حل می شوم توی جوهر خودکار اصغر فرهادی و مانی حقیقی  آن لحظه ای که داشتند می نوشتند.

 اصلا بیا همین اول فکر کن چرا اسم فیلم کنعان است؟ هیچ جای فیلم هم هیچ اشاره ای به اسم ندارد. اولین چیزی که توی سرت می آید همان قضیه ی یوسف گمگشته و غم مخور و این حرف هاست. پس کنعان سرزمین غم ها و انتظارهاست.

بعد آن تکه پارچه ی شبیه روسری است که توی حلقوم چاه خانه گیر کرده. بعد آن دنده عقب رفتن مینا در کوچه ی یک طرفه ای ست به خاطر اینکه وانت اسباب و اثاثیه ی مردم به صورت خلاف آمده و راه را بند آورده. بعد آن نگاه های مینا و علی است به هم. بعد فشردن آن کلید یدکی خانه ی علی در مشت مینا است. بعد آن آسانسوری ست که همیشه اشتباهی در طبقه ای می ایستد که درحال رنگ زدن دیوارها نیمه کاره رها شده. بعد آن بغض مرتضی ست که در سوگ مادرش نشسته جلوی خانه و در جواب دایی می گوید «عزیزم مُرد! می فهمی؟» که دیگر برای نگه داشتن مینا نه دست و پا می زند و نه تقلا می کند. دیگر انگار هیچ چی برایش مهم نیست، رها کرده تا بشود. وقتی مرده باشی چه فرقی می کند خاکت کنند یا کله ات را روی آتش بجزانند و بخورند. وقتی مرده ای دیگر مرده ای!

...

آن کدام آهنگ سیاوش قمیشی است که می گوید «گیج و مبهوت بین رفتن و نرفتن» البته شاید رفتن و نرفتن هم نگوید ولی من از دیشب اینجوری ام. چند تکه لباس و ادکلن و ورق های پاسور و... گذاشتم کنار کوله پشتی (نه تویش!) ساعت را هم کوک کردم برای ده. ده بلند شدم و زر زر موبایل را خفه کردم و تا لنگ ظهر خوابیدم. ظهر بلند شدم رفتم از بلیت فروشی آمار اتوبوس ها را گرفتم.(ولی نخریدم) عصر برگشتم خانه و همه چیز را دوباره گذاشتم سر جایش. انگار نه انگار سفر کوتاهی داشته در نطفه شکل می گرفته. و حالا هم عجیب خیالم راحت است و خوشحالم.

...

پیوسته است سلسله ی موج ها به هم
خود را شکسته هر که دل ما شکسته است
(صائب)

 


 
 
← صفحه بعد