کلّه پا

 
دستی دراز شد که بگوید هنوز هم...
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩٥
 

نمی دانم کدام لعنتی ای از بچگی این را توی سرم انداخته بود که به هر کسی که فکر کنی او هم در آن لحظه به تو فکر می کند
و من توی رختخواب خودم با چشم های باز و خیس دراز کشیده بودم و به او فکر می کردم و دیوانه وار فکر می کردم که او هم همین الان روی پتوی خاکی رنگ و نازک زندان دراز کشیده و به من فکر می کند.
می گفت کسی که عاشق تو شود آسیب می بیند. درواقع مودبانه ی حرف ها و کلماتش می شد این جمله و من می خندیدم. او هم می خندید ولی بعدها فهمیدم که خنده اش واقعی نبوده، شوخی نبوده، جدی اعتقاد داشته است کسی که من را دوست داشته باشد بلایی سرش می آید.
و آمد!
دلِ خوشی ازش ندارم، نه فقط به خاطر اینکه گفته بود «به خاطر این زندان باید از من عذرخواهی کنی» ، نه فقط به خاطر تهمت و دروغ هایی که پشت سرم به آدم های مختلفی گفته بود و نه حتی به خاطر آن ایمیل سراسر نامهربانی که عملاً آخرین ارتباط ما بود. بلکه به خاطر چیزهایی فراتر از اینها.
به خاطر ترس، به خاطر وادادگی، به خاطر محکم نبودن.
حداقل من که می شناختمش و روزهایی را با هم گذرانده بودیم اینجوری درباره اش قضاوت می کنم و اگر حقیقت ندارد چرا یک بار نیامد بگوید نه اینجوری نیست! چرا ساکت شد؟ چرا حرف نزد؟
یک بار در چهارچوب در ایستاده بودم . آن زمانی بود که دیگر نمی دیدمش، حتی اگر بود. در فضای اتاق بود و حرف هم حتی می زد، من نه می دیدمش و نه می شنیدمش. آدم با کسی که قهر است قهر است دیگر. خودش گفته بود ما دیگر دوست نیستیم و گفتنش جوری بود که انگار گفته بود ما دشمنیم!
در چهارچوب در ایستاده بودم و آمد که برود. با آدم های دیگر در اتاق خداحافظی کرد و آمد که از در برود بیرون. جلویم ایستاد و مکث کرد که دست بدهد. دستش را دراز کرد سمتم و...
همه ی اینها برایم بی معنی است. من برایش نوشته بودم که «تو به خاطر من نرفته ای زندان.» اما پیش خودم فکر می کنم اگر عاشق من نمی شد کسی نمی فهمید این آدم کی است کجاست چکار می کند. نه کسی می بردش زندان و نه حالا کسی برایش هشتگ فری می زد.
و دلم می خواهد فکر کنم که روی پتوی خاکی زندان دراز کشیده و به همه ی گذشته ی مشترکش با من فکر می کند و خوشحال است. اگر خوشحال نه ولی راضی است.
خودش می گفت یک سال که چیزی نیست می رویم آن توو و زود می آییم بیرون. عوضش می فهمندمان، می شناسندمان.
حالا دراز کشیده و با چشم های بسته فکر می کند به روزی که از من پرسید داری به چی فکر می کنی؟ گفتم به اینکه یک سال خیلی کم است! گفت برای چی؟ گفتم دوستی! ناراحت شد و گفت هنوز که ادامه دارد...
ولی نداشت!



 
 
یک روز صبح در کافه ی کنار رودخانه
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٥
 

روی صندلی داخل کافه نشسته بودم. دست ها را از دو طرف باز کرده بودم و با یک صدای لالا لالای خیلی آهسته ادای بال زدن پرنده را درمی آوردم. و یادم نیست به چی فکر می کردم. برایم مثل یک جور کش و قوس در حال انتظار بود. در همین لحظه دختری که در کافه کار می کرد از پشت سر من در حال رد شدن بود و دست من در یکی از بال زدن ها و باز و بسته شدن هایش مچ دختر را گرفت. مچ دستی که بشقاب املت را گرفته بود. هر دو در لحظه ای کوتاه بی تکان شدیم، بعد مچش را ول کردم و با لبخندی عذرخواهی کردم و با لبخندی جوابم را داد. ولی درواقع بهتر بود در همان لحظه بشقاب املت را رها می کرد و خودش را می سپرد به من تا از سقف کشویی بالای سرمان که در همان لحظه در حال بسته شدن بود فرار می کردیم، می رفتیم توی آسمان، یک دور روی رودخانه و پل ها می زدیم و بعد برش می گرداندم کافه. خودم هم برمی گشتم سر میز و به چهار جفت چشم خیره ی خندان جواب می دادم که چی شد و کجا رفتیم. شاید دفعه ی بعد...


 
 
حاسبوا قبل ان تحاسبوا
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

حس غم و حس از دست دادن چی هستند؟ چطور تولید می شوند؟ یعنی چطور باید بشود که شما حس کنید دارید چیزی را از دست می دهید یا برای از دست دادنش غمگین بشوید؟ چقدر و تا کجا باید به آدم ها نزدیک بشوید یا آنها به شما نزدیک بشوند که بعد از رفتنشان این حس با شما باشد؟

تا یک جایی که واضح است. مثلا اگر پدر آدم بمیرد آدم حتما غمگین می شود و احساس از دست دادن می کند. وقتی به خانه برگشتم و دیدم یک لنگه از گوشواره هایم نیست، احساس از دست دادنش را داشتم. چون آن گوشواره مال من بود. سال ها مال من بود.

ولی بعضی چیزها اینقدرها هم واضح نیست. مثلا رضا رستمی امروز مُرد. اگر قبلا چند بار به هم مسیج نداده بودیم، من شاید غمم برای چند ثانیه بیشتر طول نمی کشید. اما چطور آدم ها با چند تا مسیج کوتاه به هم نزدیک می شوند و در زندگی هم تاثیر می گذارند که وقتی می میرند آدم حس از دست دادنشان را می کند. بغض می کند. غمگین می شود و حتی بیشتر از چند دقیقه و شاید ساعت و شاید روزها این حالات طول می کشد.

گفته بودم بهش با دلم صحبت می کنم ببینم راضی می شود سری کارنامه هایم را بدهم به او. بیاید ببرد همه را دیجیتال کند و اصلش هم برای خودش. حداقل بهتر از این است که توی کتابخانه ای که معلوم نیست چی بر سرش بیاید خاک بخورد. بعد همه چیز را فراموش کرده بودم. امروز تا خواندم رضا رستمی رفت گفت ای دااااد... 

به قول علی کریمی «اصلا ببین کجای جهان ایستاده ای/ از دست داده ای... فقط از دست داده ای...»



 
 
لای 144 و 145
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٥
 


کارتم را شارژ کردم تا سوار تراموا بشوم. تنها چیزی که به ذهنم می رسید همین بود. منتظر که ایستاده بودم دختری آکاردئون می زد. زنجیر قلاده ی یک سگ هم دستش بود و سگ ورجه وروجه می کرد. اینجا مد است کسانی که آکاردئون یا سازدهنی می زنند (یعنی خواننده های خیابانی تک نفره هستند) یک سگ هم دوروبرشان می پلکد. یا زنجیر قلاده ی حیوان را با یک دست می گیرند و با دست دیگر سازشان را می نوازند یا زنجیر را می گذارند زیر شان و همین جوری حین نوازندگی گاهی با سگ هم بازی می کنند. من توی ایستگاه تراموای پشت سر دختر بودم و بهش خیره شده بودم و پهنای صورتم پر از اشک شده بود. فکر کنم سنگینی نگاهم را حس کرد که برگشت نگاهم کرد اما نه لبخندش قطع شد و نه تغییری در موزیک و رفتارش باسگ اتفاق افتاد. من هم تغییری نکردم. همچنان به گریه کردن و گوش دادن موزیکم ادامه دادم تا اولین تراموا آمد. بی آنکه شماره اش را نگاه کنم صورتم را مثل وقتی وضو می گرفتم از خیسی پاک کردم و سوار شدم. رفت و رفت و رفت. ایستگاه آخر، دانشگاه بود. پیاده نشدم. نشسته بودم روی یک صندلی و هیچ نیرویی مرا به هیچ کاری وادار نمی کرد. برگشت و برگشت و برگشت. در ایستگاه آخر همه پیاده شدند. حواسم نبود و نمی دانم کجای درونم داشتم می گشتم. راننده آمد و چیزهایی گفت که نفهمیدم یعنی چی اما انگار آن تراموا دیگر مسیر را دور نمی زد و باید پیاده می شدم.
دیدم جلوی ترمینالم. رفتم داخلش. اتوبوس ها و چمدان ها و مسافرها و سگ ها. حتی دلم نمی خواست یک اتوبوس شانسی سوار شوم و دورتر بروم. تابلوهای دبلیو سی را دنبال کردم و رفتم طبقه ی بالا و جیش کردم. برگشتم و خط آن وری تراموا را سوار شدم و ایستگاه نزدیک خانه پیاده شدم. می توانستم بروم بار و یک مشروب سنگین سفارش بدهم. می توانستم بروم کافه و قهوه بخورم. رفتم سوپرمارکت. یک آبجو خریدم که بشود درش را راحت باز کرد. رفتم کوچه ی پشت مدرسه، توی تاریکی زیر یک درخت نشستم و آبجو خوردم و گریه کردم. نامه ی فروغ را خواندم و گریه کردم. می خواستم مخاطب نامه اش من باشم. می خواستم بهم بگوید عزیزم عزیزم عزیزم...

دیروز یک کاغذ مچاله بودم. من را از روی زمین برداشت. دست کشید این گوشه و آن گوشه و صافم کرد. گوشه های تا شده را به حالت قبل برگرداند. برای اینکه صاف بمانم من را گذاشت لای یک کتاب قطور. کتاب را هم گذاشت توی کتابخانه، بین چند تا کتاب قطور دیگر. بدنم گرفته، انگار در روزهای نقاهت بعد از یک سرماخوردگی باشم. بدون پتوی نازک روی دوشم نمی توانم بروم توالت و دلم می خواهد هنوز و هنوز بخوابم. بین صفحه ی 144 و 145.

 

پ.ن: آیا اگر مطلبی به فرض مثال در تاریخ 27 مهر در وبلاگم به روز می شود، شما فکر می کنید حتماً مربوط به اتفاقات روی داده در تاریخ 26 یا 27 مهر است؟ خواستم بگویم در قید «حتماً» تجدیدنظر کنید.


 
 
دومی، اولی، سومی و من
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳٩٥
 

یک روز باید حلقوم پرشین بلاگ را فشار بدهم و بگویم زود باش! زود باش همه ی آن چیزهایی که نوشته ام و بعد دستم را گذاشته ام روی دکمه ی بک اسپیس و پاکشان کرده ام را بهم پس بده. می خواهم همه شان را بگذارم کنار هم ببینم چی بوده اند. ببینم این دل لامصبم چی ها داشته و چی ها از سرم گذشته و چقدر محافظه کار بوده ام که بی خیال نوشتن چی ها شده ام. آخریش را هنوز یادم است. نوشتم «از خودم خنده ام می گیرد. آدمی هستم با روابطی خنده دار.» بعد دکمه را فشار دادم و هر دو جمله را دیلیت کردم. یادم هست که از سرم چی ها گذشته بود. سه تا خاطره ی متفاوت. سه ارتباط و سه آدم مختلف. از دور که به کنش هایم با هر سه تا دقت کنم خنده دار است. فقط از دورها! دور از لحاظ زمانی!

(ترم اول دانشگاه که بودم یکی از همکلاسی های کرمانی ام به جای «دیر» از کلمه ی «دور» استفاده می کرد. گفتم ترم اول چون از ترم دوم دیگر نیامد. تغییر رشته داد و به جای مامایی رفت تربیت بدنی بخواند. از حال و روزش خبر ندارم.) 

یک بار داشتم با «دومی» اسکایپ می کردم. بحث خیلی جدی بود. آن اول هایی بود که از زندان آزاد شده بودم و هیچ وسیله ی ارتباطی نداشتم. نداشتم چون از همه چیز می ترسیدم. از ساده ترین ارتباطات حتی. به خاطر وضعیتی که پیش آمده بود مجبور شده بودم با همین دومی اسکایپ کنم. یکهو وسط اسکایپ بوق بوقی آمد و صدایش تغییر کرد. شروع کرد به گفتن حرف های نامربوط. حرف هایی که ممکن بود مثلا یک بازجوی بی شرف بگوید. قلبم ریخت و واقعا حالم بد شد. مغزم می دانست که از لحاظ سیستماتیک چنین اتفاقی غیرممکن است و دومی صدایش را تغییر داده و دارد سر کارم می گذارد. هر چی هم می گفتم الو! بس کن! فلان... بس نمی کرد. واقعا می بینید چقدر آدم باید بی شعور باشد که با انسانی در چنین شرایط روحی افتضاح چنین شوخی بی مزه ای بکند. خلاصه بعد که گندش را درآورد بس کرد و شروع کرد به خندیدن. گفتم زهرمار!

(حالا که فکرش را می کنم می بینم از دور هم خنده دار نیست. شاید هم باشد. مثلا اینکه من چقدر آن لحظه رنگم پریده بود خنده دار است؟ نمی دانم)

حالا چرا یاد این دومی افتادم؟ می خواستم درباره ی «اولی» بنویسم. به خاطر ناامنی هایی که در تلگرامش اتفاق افتاده بود قرار شده بود حرف هایمان را با یک جمله ی رمزی شروع کنیم و با یک کلمه ی رمزی تمام کنیم. حالا دوبار شده که جمله ی رمزی و جوابش را درست نمی گوید. یک بار که کلا یادش رفته بود با جمله شروع کند. دفعه ی بعد هم جوابی که باید می داد درست نبود. نود و نه ممیز نود و نه درصد خود خودش داشت برایم می نوشت ولی خب من روی آن صدم درصدها می ایستم. چرا؟ چون دیوانه ام. در نتیجه خیلی رسمی درباره ی مشکلات سخت افزاری و نرم افزاری سیستمم صحبت کردم و بدون کلمه ی رمز انتهایی خداحافظی کردم. خب شما که آنقدر دور ایستاده اید به این ماجرا که نگاه می کنید خنده تان نمی گیرد؟

«سومی» رد داده. الان توی خیابان های تهران دارد ول می چرخد و منتظر است آن موتوری که الان کیف زنی را در صد متری اش دزدیده بیاید سراغش و سامسونتش را بدزدد. راه می رود و از این ور آن ور خیابان و میدان ها، عکس های درب و داغان می گیرد و می فرستد برای من تا هی آه بکشم. بگویم آخ یادش بخیر. آخ جای من خالی. آخ لامصب خب اگر اینقدر رد داده ای که فقط می توانی راه بروی، یک کم قدم هایت را تند کن بیا این وری. 

خب همه ی اینها را می خواستم ننویسم. یا شاید کلمات دیگری از هر سه، توی ذهنم بود که نمی خواستم عریان شوند. ولی حالا هر چهارتایی مان ایستاده ایم توی این صفحه ی پرسین بلاگ و... نمی خندیم!

 


 
 
زنده ام که به روز باشم.8
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.8

بای

به وقت خودم پنج شنبه

 

فردا بیست و سوم سپتامبر، جشن روز دوجنس گرایی است. امروز فهمیدم که چنین روزی هم وجود دارد و برایش جشن می گیرند. به نظرم «دوجنس گرا» بودن یکجور رشد و ترقی در «انسان» بودن است. و احتمالا اگر فرضیه ی «انتخاب طبیعی» درست باشد و هنوز هم کار کند، در آینده آدم های دوجنس گرا می مانند تا زندگی کنند. آدم هایی که می توانند از زندگی لذت بیشتری ببرند و آدم های بیشتری را عاشقانه دوست داشته باشند. و به قول «وودی الن» شانس بیشتری هم دارند.


وودی آلن: من دگرجنس‌خواهی را دارم تمرین می‌کنم، گرچه دوجنس‌خواهی در پارتی آخر هفته بخت شما را دقیقاً دوبرابر می‌کند.


 
 
31 شهریور
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
 

به مناسبت تو حرفی نمی زنم و این صفحه ی سفید را می گذارم برای شلوغ بازی های تو و هر چه دلت خواست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
زنده ام که به روز باشم.۷
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳٩٥
 

زنده ام که به روز باشم.۷

آنجا چراغی روشنه

سه شنبه

 

 

چیزهایی که از تصویر کم شده موزیک غم انگیزی ست که این سمت پنجره ی من است و باران و رعدوبرقی ست که آن سمت پنجره ی من و روی خانه ی روبرویی غوغا می کند. 


 
 
← صفحه بعد