کلّه پا

 
یک شب آتش در نیستانی فتاد
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩٥
 

گرم می شدم و چقدر سرد شده بود. باد می آمد و شعله ها را پرت می کرد. موهایم آتش گرفت. بعد از آن شدم «آگرین»

 


 
 
همین باد که از دریا تا من آمده است
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩٥
 

 

کسب و کار من

شغل من نگاه نکردن به خونریزی است

شغل من این است که روزنامه نمی خوانم

شب ها

دود می رقصد

در زیرسیگاری روی میز

پرده می آید از پنجره تا نیمه های اتاق

یعنی باد پرده را تکان می دهد

همین باد که از دریا تا من آمده است

داشتم می گفتم

شغل من

خاموش کردن رادیوست

بستن تلویزیون

در تمام ساعات پخش خبر

 

بیژن نجدی

 

 


 
 
رادیو زمانه.5
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩٥
 

بررسی جوک‌های جنسیتی در فضای مجازی

خندیدن با دهان جر خورده

https://www.radiozamaneh.com/291006

 


 
 
دلتنگی برای باب اسفنجی، عروسکی که در ماشین زندگی می کرد
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٥
 

گفتم می دونی کجا دوست دارم رانندگی کنم؟

گفت آره! همینجا!

گفتم آره. مخصوصا شب. یه کم جلوتر که بریم، سر اون پیچه اینورمون چراغای تهران دیده میشه، اونورمون چراغای کرج. اینجا رو دوست دارم سرعت برم. شیشه هم پایین باشه که باد محکم بزنه توی صورتم. یه جوری که روسریم بیفته. صورتم درد بگیره.

.

آن بارهای آخر بود که دیگر می دانستم رفتنی ام. دیگر وقتی می نشستم پشت فرمان می دانستم بارهای آخر است. از پیچ آخر همت که رد می شدم حتما چراغ های این ور و آن ور را نگاه می کردم. ماشینم را نمی دانم کدام بی شرف هایی درب و داغان کرده بودند. (اینجا نوشته بودم) می دانستم دیگر نمی توانم ببرمش تعمیرگاه. حتی نمی رسم ببرمش کارواش فحش های رویش را پاک کنم. بوسیدم و جا گذاشتمش!

 


 
 
من در این تاریکی، فکر یک برّه ی روشن هستم
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٥
 

صدای بلند خنده ی مامانم را می شنوم و می روم در اتاق را باز می کنم. می بینم با دوستش ولو شده اند روی تخت و قاه قاه قاه می خندند. آنقدر خندیده اند که اشک از چشمشان راه افتاده و قیافه هایشان مچاله شده. آنقدر خندیده اند که دل درد شده اند و نمی توانند حرف بزنن.

از کلماتی که بین خنده، بریده بریده، می گویند نمی فهمم به چی می خندند ولی لبخندی روی لبم می نشیند و با رضایت در را می بندم.

(دارم لحظه لحظه های خوب را توی حافظه ام جمع و جور می کنم برای روز مبادا)

.

پ.ن1: من در این وبلاگ فقط ابوالهولم و فقط می نویسم. تعهدی برای جواب دادن به کامنت ها ندارم و همان روز اول هم گفتم که هیچ کامنتی تایید نخواهد شد. فعلا و البته متاسفانه به خاطر مسایلی که قابل ذکر نیست نمی توانم کامنت بگذارم. ولی دوستتان دارم.

پ.ن2: ...که بیاید علف خستگی ام را بچرد. سهراب سپهری


 
 
زندگی و چیزهایی از این دست
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳٩٥
 

یک عکس بود تیره و تار، سیاه و سفید و کراپ شده، دو تا چشم خودم را تشخیص دادم که از پشت شیشه زل زده بودم به دوربین. گفتم این عکس را می خواهم! برایم بفرست! وقتی فرستاد دیدم دستبند یکی از بچه ها دستم است. با مهره های سیاه شبیه تسبیح. مسیج زدم گفتم این دستبند چی شد؟ مثل پیدا کردن حلقه ای از حلقه های گم شده ی زنجیری که برای مدتی گرفته بودم دستم و دنبالش می کردم تا... 

یک ویدئو بود، بدون اینکه رویش فوکوس کنم زدم پایین، نشسته بود سنتور می زد با شور و هیجان، نگاه نکردم اما پرت شدم توی بو و رنگ و صدای اتاق های پلاتو. خیابان خوش. گرما. جای پارک. عرق. ایده. مثل پیدا کردن حلقه ای از حلقه های فراموش شده ی زنجیری که برای مدتی افتاده بود روی شانه ام و با من بود تا...

شاینینگ را دوباره و شاید چهارباره و... دارم می بینم و می ترسم. از نویسنده ای که مغزش را از دست می دهد می ترسم. از صدای تایپ تک تک حروف روی ماشین تایپ. ورقه های سفید.

معلقم بین کار کردن و نکردن، زندگی را جدی گرفتن و نگرفتن، معلقم و این اذیتم می کند. برنامه هایی دارم که کامل شدنشان به عهده ی من نیست، و این اذیتم می کند. در لحظه زندگی می کنم ولی لحظه ام گاهی خسته است و گاهی بی خیال و گاهی حرص و جوش می زند. طبیعی است. زندگی همین است. نه گله ای دارم و نه شکایتی. اگر هم داشته باشم فعلا به کسی نگویم بهتر است. ویتکنشتاین بود که می گفت یا دیالوگی از یک فیلم بود که می گفت مگر انتظاری جز رنج هست؟

دلم می خواهد سفت تر بچسبم به وبلاگ و به روزرسانی اش ولی مشغله دارم. زیاد. نمی رسم. چرا من اینقدر درگیرم؟! باید راهی باشد که خلوت تر بشوم...

 


 
 
تولدم بود
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩٥
 

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

 


 
 
پوریایی لب پنجره
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩٥
 

ای کاش پوریایی منتظر من بود.

ولی متاسفانه در حال دید زدن گربه ی همسایه است.

واقعا دلم می خواهد بدانم پوریایی هم خاطرات مشترکی که من دارم را دارد یا نه؟

 


 
 
← صفحه بعد