کلّه پا

 
ناشناس در این آدرس
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩٥
 

لاغر شده ام. صبح های زود که از خواب بلند می شوم خودم را توی آینه ی بزرگ دستشویی که خیلی دوستش دارم می بینم که ریمل، زیر چشمم را سیاه کرده. موهایم صاف صاف شده و هر روز فکر می کنم که موی اینقدر لَخت را دوست ندارم. به آینه زل می زنم و فکر می کنم دیشب باز هم قرص های ویتامین د را نخوردم چون باز هم معده ام درد می کرد و گفتم شاید قرص بدترش کند. از خانه که می زنم بیرون بلند داد می کشم واااای چه روز قشنگی، بهههه چه هوای تمیزی. و انگشت هایم را که در همین چند ثانیه یخ کرده، توی دستکش مشت می کنم و می چپانم توی جیبم. از جای پاهای خودم که از دیروز روی برف مانده تا ایستگاه اتوبوس می دوم و کم کم هوا روشن تر می شود.

می دانی الان در چه حالم؟ جلوی لپتاپ نشسته ام و موزیک های خیلی خوبی توی گوشم پخش می شود. خیلی وقت است موزیک گوش نکرده ام. چرا اینقدر معده ام حالش بد است؟ چشم هایم را به زور باز نگه داشته ام و عطش نوشتن دارم. پلک راستم که از ظهر می پرید ساکت شده. سایه ام افتاده است توی شیشه ی در بالکن که بدون پرده روبرویم ایستاده. سرم را هی بلند می کنم و کسی را می بینم که پشت لپتاپ کنار آباژور نشسته و هندزفری توی گوشش است. نمی شنود من چی می گویم. می نویسد و چقدر دلش می خواهد می توانست موزیک را لابلای خطوط جا دهد.

امروز بعد از سال ها گچ دستم گرفتم و روی تخته نوشتم. این هم عکسش. آن یک تکه ی سمت راست را نبریده ام که تخته پاک کن معلوم باشد. همین که معلم، تخته پاک کن را پرت می کند توی دست های کارلو تا بدود و خیسش کند و جَلدی بیاید، یاد دبیرستان می افتم.

بوی گچ همه جا بوی گچ است و صدای کشیده شدن ناخن روی همه ی تخته سیاه های عالم دلم را ریش می کند.

بغلم کن!


 
 
رادیو زمانه.7
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٥
 

   

هنرمندان متعهد به بهشت می‌روند، غیرمتعهدها به همه‌جا 

https://www.radiozamaneh.com/323879

 

 

 


 
 
بدوم و بدوم و بدوم
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳٩٥
 

مکثم برای برداشتن یا برنداشتن خمیردندان بود.
با کلی جاسوس بازی بالاخره با قاچاق بر هماهنگ کرده بودم که هفده آذر (پارسال) خودم را بهش می رسانم تا از مرز ردم کند. صبح زود بیدار شدم صبحانه خوردم و کوله پشتی کوچکم را برداشتم. سعی کرده بودم حداقل وسایل موردنیاز را بردارم. چون نه از طول راه خبر داشتم و نه از عرضش.
خمیر دندان را دیشبش روی میز گذاشته بودم. رفتم یک نایلون آوردم و پیچاندمش توی آن ولی باز احساس کردم حتی اگر به وزن یک خمیردندان هم بارم سبک تر باشد بهتر است و از آن جمله های (بابا خمیردندون که همه جا پیدا میشه) توی سرم گذشت و درنتیجه خمیردندان را با آن نگاه مچاله و التماس آمیزش، روی میز به حال خودش رها کردم.
و در ده روز بعد از آن که شرایط زندگی ام نامتعادل، بدون امنیت و با امکاناتی کمتر از یک زندگی خیلی معمولی بود هر شب و هر شب به مسواکم نگاه می کردم و یاد خمیردندان طفلی جامانده می افتادم.
ولی یک بار به خودم لحظه ای را یادآوری کردم که توی کوه تا زانو توی برف گیر کرده بودم و پاهایم مثل چوب خشک شده بود. از گروه قاچاق بر و بقیه جدا افتاده بودم و فکر می کردم دیگر نمی توانم بلند بشوم. فکر می کردم باید همینجا بمانم و بمیرم. از آن دور هم هی قاچاقبر با دست اشاره می کرد که بدویم چون الان است که یا هلیکوپترهای گشت سر برسند یا از پاسگاه دامنه ی کوه بهمان شلیک کنند.
شاید اگر آن لحظه آن خمیردندان راه راه سفید و قرمز همراهم بود، نمی توانستم خودم را از زمین بکنم و بدوم و بدوم و بدوم
آن شب بود که دوباره به مسواکم نگاه کردم و یک لبخند پهن پیروزمندانه بهش تحویل دادم.

 


 
 
رادیو زمانه.6
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳٩٥
 

 

 

شباهت‌های زبانی ترامپ، خامنه‌ای، تتلو و دیگران

https://www.radiozamaneh.com/307392

 

  

 


 
 
دستی دراز شد که بگوید هنوز هم...
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩٥
 

نمی دانم کدام لعنتی ای از بچگی این را توی سرم انداخته بود که به هر کسی که فکر کنی او هم در آن لحظه به تو فکر می کند
و من توی رختخواب خودم با چشم های باز و خیس دراز کشیده بودم و به او فکر می کردم و دیوانه وار فکر می کردم که او هم همین الان روی پتوی خاکی رنگ و نازک زندان دراز کشیده و به من فکر می کند.
می گفت کسی که عاشق تو شود آسیب می بیند. درواقع مودبانه ی حرف ها و کلماتش می شد این جمله و من می خندیدم. او هم می خندید ولی بعدها فهمیدم که خنده اش واقعی نبوده، شوخی نبوده، جدی اعتقاد داشته است کسی که من را دوست داشته باشد بلایی سرش می آید.
و آمد!
دلِ خوشی ازش ندارم، نه فقط به خاطر اینکه گفته بود «به خاطر این زندان باید از من عذرخواهی کنی» ، نه فقط به خاطر تهمت و دروغ هایی که پشت سرم به آدم های مختلفی گفته بود و نه حتی به خاطر آن ایمیل سراسر نامهربانی که عملاً آخرین ارتباط ما بود. بلکه به خاطر چیزهایی فراتر از اینها.
به خاطر ترس، به خاطر وادادگی، به خاطر محکم نبودن.
حداقل من که می شناختمش و روزهایی را با هم گذرانده بودیم اینجوری درباره اش قضاوت می کنم و اگر حقیقت ندارد چرا یک بار نیامد بگوید نه اینجوری نیست! چرا ساکت شد؟ چرا حرف نزد؟
یک بار در چهارچوب در ایستاده بودم . آن زمانی بود که دیگر نمی دیدمش، حتی اگر بود. در فضای اتاق بود و حرف هم حتی می زد، من نه می دیدمش و نه می شنیدمش. آدم با کسی که قهر است قهر است دیگر. خودش گفته بود ما دیگر دوست نیستیم و گفتنش جوری بود که انگار گفته بود ما دشمنیم!
در چهارچوب در ایستاده بودم و آمد که برود. با آدم های دیگر در اتاق خداحافظی کرد و آمد که از در برود بیرون. جلویم ایستاد و مکث کرد که دست بدهد. دستش را دراز کرد سمتم و...
همه ی اینها برایم بی معنی است. من برایش نوشته بودم که «تو به خاطر من نرفته ای زندان.» اما پیش خودم فکر می کنم اگر عاشق من نمی شد کسی نمی فهمید این آدم کی است کجاست چکار می کند. نه کسی می بردش زندان و نه حالا کسی برایش هشتگ فری می زد.
و دلم می خواهد فکر کنم که روی پتوی خاکی زندان دراز کشیده و به همه ی گذشته ی مشترکش با من فکر می کند و خوشحال است. اگر خوشحال نه ولی راضی است.
خودش می گفت یک سال که چیزی نیست می رویم آن توو و زود می آییم بیرون. عوضش می فهمندمان، می شناسندمان.
حالا دراز کشیده و با چشم های بسته فکر می کند به روزی که از من پرسید داری به چی فکر می کنی؟ گفتم به اینکه یک سال خیلی کم است! گفت برای چی؟ گفتم دوستی! ناراحت شد و گفت هنوز که ادامه دارد...
ولی نداشت!



 
 
یک روز صبح در کافه ی کنار رودخانه
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٥
 

روی صندلی داخل کافه نشسته بودم. دست ها را از دو طرف باز کرده بودم و با یک صدای لالا لالای خیلی آهسته ادای بال زدن پرنده را درمی آوردم. و یادم نیست به چی فکر می کردم. برایم مثل یک جور کش و قوس در حال انتظار بود. در همین لحظه دختری که در کافه کار می کرد از پشت سر من در حال رد شدن بود و دست من در یکی از بال زدن ها و باز و بسته شدن هایش مچ دختر را گرفت. مچ دستی که بشقاب املت را گرفته بود. هر دو در لحظه ای کوتاه بی تکان شدیم، بعد مچش را ول کردم و با لبخندی عذرخواهی کردم و با لبخندی جوابم را داد. ولی درواقع بهتر بود در همان لحظه بشقاب املت را رها می کرد و خودش را می سپرد به من تا از سقف کشویی بالای سرمان که در همان لحظه در حال بسته شدن بود فرار می کردیم، می رفتیم توی آسمان، یک دور روی رودخانه و پل ها می زدیم و بعد برش می گرداندم کافه. خودم هم برمی گشتم سر میز و به چهار جفت چشم خیره ی خندان جواب می دادم که چی شد و کجا رفتیم. شاید دفعه ی بعد...


 
 
حاسبوا قبل ان تحاسبوا
نویسنده : ابوالهول - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٥
 

حس غم و حس از دست دادن چی هستند؟ چطور تولید می شوند؟ یعنی چطور باید بشود که شما حس کنید دارید چیزی را از دست می دهید یا برای از دست دادنش غمگین بشوید؟ چقدر و تا کجا باید به آدم ها نزدیک بشوید یا آنها به شما نزدیک بشوند که بعد از رفتنشان این حس با شما باشد؟

تا یک جایی که واضح است. مثلا اگر پدر آدم بمیرد آدم حتما غمگین می شود و احساس از دست دادن می کند. وقتی به خانه برگشتم و دیدم یک لنگه از گوشواره هایم نیست، احساس از دست دادنش را داشتم. چون آن گوشواره مال من بود. سال ها مال من بود.

ولی بعضی چیزها اینقدرها هم واضح نیست. مثلا رضا رستمی امروز مُرد. اگر قبلا چند بار به هم مسیج نداده بودیم، من شاید غمم برای چند ثانیه بیشتر طول نمی کشید. اما چطور آدم ها با چند تا مسیج کوتاه به هم نزدیک می شوند و در زندگی هم تاثیر می گذارند که وقتی می میرند آدم حس از دست دادنشان را می کند. بغض می کند. غمگین می شود و حتی بیشتر از چند دقیقه و شاید ساعت و شاید روزها این حالات طول می کشد.

گفته بودم بهش با دلم صحبت می کنم ببینم راضی می شود سری کارنامه هایم را بدهم به او. بیاید ببرد همه را دیجیتال کند و اصلش هم برای خودش. حداقل بهتر از این است که توی کتابخانه ای که معلوم نیست چی بر سرش بیاید خاک بخورد. بعد همه چیز را فراموش کرده بودم. امروز تا خواندم رضا رستمی رفت گفت ای دااااد... 

به قول علی کریمی «اصلا ببین کجای جهان ایستاده ای/ از دست داده ای... فقط از دست داده ای...»



 
 
لای 144 و 145
نویسنده : ابوالهول - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٥
 


کارتم را شارژ کردم تا سوار تراموا بشوم. تنها چیزی که به ذهنم می رسید همین بود. منتظر که ایستاده بودم دختری آکاردئون می زد. زنجیر قلاده ی یک سگ هم دستش بود و سگ ورجه وروجه می کرد. اینجا مد است کسانی که آکاردئون یا سازدهنی می زنند (یعنی خواننده های خیابانی تک نفره هستند) یک سگ هم دوروبرشان می پلکد. یا زنجیر قلاده ی حیوان را با یک دست می گیرند و با دست دیگر سازشان را می نوازند یا زنجیر را می گذارند زیر شان و همین جوری حین نوازندگی گاهی با سگ هم بازی می کنند. من توی ایستگاه تراموای پشت سر دختر بودم و بهش خیره شده بودم و پهنای صورتم پر از اشک شده بود. فکر کنم سنگینی نگاهم را حس کرد که برگشت نگاهم کرد اما نه لبخندش قطع شد و نه تغییری در موزیک و رفتارش باسگ اتفاق افتاد. من هم تغییری نکردم. همچنان به گریه کردن و گوش دادن موزیکم ادامه دادم تا اولین تراموا آمد. بی آنکه شماره اش را نگاه کنم صورتم را مثل وقتی وضو می گرفتم از خیسی پاک کردم و سوار شدم. رفت و رفت و رفت. ایستگاه آخر، دانشگاه بود. پیاده نشدم. نشسته بودم روی یک صندلی و هیچ نیرویی مرا به هیچ کاری وادار نمی کرد. برگشت و برگشت و برگشت. در ایستگاه آخر همه پیاده شدند. حواسم نبود و نمی دانم کجای درونم داشتم می گشتم. راننده آمد و چیزهایی گفت که نفهمیدم یعنی چی اما انگار آن تراموا دیگر مسیر را دور نمی زد و باید پیاده می شدم.
دیدم جلوی ترمینالم. رفتم داخلش. اتوبوس ها و چمدان ها و مسافرها و سگ ها. حتی دلم نمی خواست یک اتوبوس شانسی سوار شوم و دورتر بروم. تابلوهای دبلیو سی را دنبال کردم و رفتم طبقه ی بالا و جیش کردم. برگشتم و خط آن وری تراموا را سوار شدم و ایستگاه نزدیک خانه پیاده شدم. می توانستم بروم بار و یک مشروب سنگین سفارش بدهم. می توانستم بروم کافه و قهوه بخورم. رفتم سوپرمارکت. یک آبجو خریدم که بشود درش را راحت باز کرد. رفتم کوچه ی پشت مدرسه، توی تاریکی زیر یک درخت نشستم و آبجو خوردم و گریه کردم. نامه ی فروغ را خواندم و گریه کردم. می خواستم مخاطب نامه اش من باشم. می خواستم بهم بگوید عزیزم عزیزم عزیزم...

دیروز یک کاغذ مچاله بودم. من را از روی زمین برداشت. دست کشید این گوشه و آن گوشه و صافم کرد. گوشه های تا شده را به حالت قبل برگرداند. برای اینکه صاف بمانم من را گذاشت لای یک کتاب قطور. کتاب را هم گذاشت توی کتابخانه، بین چند تا کتاب قطور دیگر. بدنم گرفته، انگار در روزهای نقاهت بعد از یک سرماخوردگی باشم. بدون پتوی نازک روی دوشم نمی توانم بروم توالت و دلم می خواهد هنوز و هنوز بخوابم. بین صفحه ی 144 و 145.

 

پ.ن: آیا اگر مطلبی به فرض مثال در تاریخ 27 مهر در وبلاگم به روز می شود، شما فکر می کنید حتماً مربوط به اتفاقات روی داده در تاریخ 26 یا 27 مهر است؟ خواستم بگویم در قید «حتماً» تجدیدنظر کنید.


 
 
← صفحه بعد