کله پا

 
مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند
نویسنده : کله پا - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٩/٦
 

همین که تست صدا را گرفت و از اتاقک آمدم بیرون، گفت پرفکت. گفت گوش هایت تمام لاین های صدایی که امتحان کردم را گرفته. خیلی خوب کار می کنند. گفتم که زیادی کار می کنند و از اینجا شد که ماجرای پرشنوایی آزاردهنده ام را برایش تعریف کردم و گفتم که بعد از انفرادی اینجوری شده ام. او هم فورا برایم مشاور روانشناس تجویز کرد. این است که نشسته ام اینجا و با خوی جهان سومی ام که می خواهد برای مشاوره گرفتن دلیل و برهان منطقی بیاورد، چهار خط نوشته ام که بگویم پیش مشاور روانشناس می روم. باید اصلا از اینجا شروع می کردم که:

بعد از مدت ها (یعنی دو سه ماه) دوباره رفتم سراغ آن موزیک. همان که افتاده بودم روی هی دوباره و دوباره و دوباره گوش کردنش. همان که فرانسوی خواند، خیلی آرام و ریلکس، و بعد یکهو فریاد می زد fuck them all

حالا فهمیدم چرا آن روزها اینقدر این موزیک را گوش می کردم، چون غمگین و خشمگین بودم. هر دو باهم. اصلا گفتن اینها اضافی است، من را راهی روایتم نمی کند، باید از اولش هم از اینجا شروع می کردم که:

سر کلاس نشسته بودم و نمی توانستم بغضم را قورت بدهم. حالم بد بود و هر حرفی، بدون توجه به معنا یا حسش نزدیک بود گریه ام بیندازد. به سختی جلوی خودم را گرفته بودم تا اینکه دیدم دیگر نمی توانم، دیدم یأسم از صبوری روحم بیشتر شده است، مسیج زدم به روانشناسم و گفتم کی می توانم ببینمش؟

توی اتاقش که وارد شدم دو تا دستمال کاغذی برداشتم گذاشتم روی میزش، سرم را گذاشتم روی میز، موهایم پریشان شده بود روی سرم، شروع کردم به زار زدن. دستش را گذاشته بود روی شانه ام و می گفت Cry, cry, cry

شاید بهتر بود اول این را می نوشتم که اصلا چی شد که دوباره آمدم تا این گور خالی را تکان بدهم. این وبلاگ بیچاره که یک روز از خواب بیدار شد و دید همه ی آرشیوش پریده. ابوالهول هول شد و رفت سراغ کوکی های داخل گوشی اش، یکی یکی پست هایی که هنوز رفرش نشده بودند و توی حافظه ی گوشی مانده بودند را کپی کرد و ریخت روی یک صفحه ی وُرد. حالا هر چند وقت یک بار به آنها سرک می کشد و از روی تاریخ ها می بیند که پارسال یا پیارسال همین موقع ها چی نوشته و چی ها کشیده. امروز که از پیش روانشناسم برمی گشتم خانه دیدم انگشت هایم چقدر بی قرارند. دیدم ذهنم دارد حروف را تایپ می کند. دیدم ابوالهول درونم دوباره شروع به حرف زدن کرده است.

چقدر اشک ریخته بودم و چقدر فین فین کرده بودم اما دریغ از یک میلی گرم سبک تر شدن، با صورتی باد کرده، با چشمی که دیشب یکی از مویرگ هایش پاره شده و خونریزی کرده بود، با بدنی خسته و بی حال از اتاقش آمدم بیرون. گفته بود از اینجا که بروی چه کار می کنی؟ گفته بودم ناهار درست می کنم و می خورم. رفتم مارکت همان نزدیکی ها. برف ها را ماشین های برفروب پارو کرده بودند و زمین لیز شده بود. سطح میخی ته کفشم را توی مدرسه جا گذاشته بودم و هی سُر می خوردم. همین که رسیدم توی ایستگاه اتوبوس دیدم دست هایم توی جیبم کارت اتوبوسم را لمس نمی کنند. گفتم وای! من چقدر بدبختم! آن از بدبیاری دیشب. این از حال امروز. این از اینهمه گریه و تشخیص دپرشن و وقت دکتر و… حالا هم گم شدن کارت اتوبوس. بهتر بود نوشته را از اینجا شروع می کردم که:

مثل فیلمی که پلی بک شده باشد، مسیر را برگشتم. عقب عقب رفتم تا فروشگاه، بین قفسه ها عقب عقب برگشتم دنبال یک اسپری کوچک تا وقتی مدرسه ام من را از حساسیتم به بوهای بد نجات بدهد و پیدا نکردم، عقب عقب برگشتم توی قفسه ی نان ها، به لحظه ای که دستگاه ماشین بُرش نان را قبل از اینکه نان را داخلش بیندازم روشن کرده بودم، برگشتم به کنار پرتقال ها و نبود. کارت اتوبوسم با یک ماه شارژی که تویش بود نبود. از روی برف ها سُر خوردم و عقب عقب برگشتم به دفتر روانشناسم، به توالت، به کنار ماشینی که شیشه هایش یخ زده بود و تویش دیده نمی شد. کارت اتوبوسم نبود. پاز زدم:

دیروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود. انگار همه ی اتفاقاتی که در طول این سه چهار ماه اخیر آزارم داده بودند و به رویشان لبخند زده بودم، با بنزینی که دیروز رویم ریخته بودند، با کبریتی که کشیده شده بود شعله ور شد. تمام روز تمام روز مثل لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم، به سوی ژرف ترین غارهای دریایی و گوشتخوارترین ماهیان. پشت تلفن دو بار فریاد کشیدم. که خودش برای من خیلی کار عجیب و بزرگی است و بعد مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند و شب که می خواستم بخوابم دیدم مویرگ داخل چشمم خونریزی کرده و چشمم شده یک کاسه ی خون.

: دوباره پلی کردم. راه افتادم به سمت ایستگاه اتوبوس، سر راه گفتم بروم شماره ام را بدهم به فروشنده ی داخل مارکت که اگر کارت اتوبوسم را پیدا کرده بود زنگ بزند. پیدایش کرده بود. واقعا خوشحال شدم. توی اتوبوس که نشسته بودم ابوالهول درونم شروع کرد به حرف زدن که ببین چقدر راحت می توانی با مواظب نبودن، چیزهایی را گم کنی که بودنشان برایت مهمند. گفتم باید بیشتر مراقب خودم باشم. دنیا و این اتفاقات بالا و پایینش (یا بهتر است بگویم پایین و پایینش) ارزش این ناراحتی ها را ندارد. تا الان یا بهتر است بگویم تا یک ساعت پیش می خواستم همین ها را بنویسم و اولین پست بعد از مدتهای وبلاگ را با همین نتیجه گیری اخلاقی تمام کنم. اما:

لباس هایم را درآوردم و نشستم روی تخت. موبایلم را برداشتم. مسیج زده بود که اصلان هم رفت.

باورم نمی شد. چند هفته ی دیگر قرار بود ببینمش. همین یکی دو هفته ی پیش که سوئد بودم اصرارش کردم بیاید استکهلم، نیامد. گفت تو بیا گوتنبرگ، نرفتم. همین حالاها بود که می دانستم زیاد حال و روزش خوب نیست. مگر می شود آدم ها یکهو بمیرند و بقیه را بگذارند پشت سرشان تا گریه کنند؟ نمی دانم و نمی دانم و نمی دانم… اما تمامی این راه های پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان می رسد…

گوش هایم درد می کنند. وقتی حالم خراب است و خبرها خراب تر می کنند جراحت جدایی را، علاوه بر اینکه بیشتر می شنوم، گوش هایم هم درد می گیرند. مثل بچه ای که توی هواپیما نشسته و موقع اوج گرفتن یا فرود آمدن گوش هایش درد می گیرد و شروع می کند به ونگ زدن. اما من دیگر توان ونگ زدن ندارم… خیلی خسته ام… خیلی