چند وقت است یکدیگر را می شناسیم؟

دور سفره ای پلاستیکی نشسته بودیم که فهمیدم. از آن سفره های یکبار مصرف که همه ی آشغال های غذا را هم می ریزی رویش و چهارگوشه اش را هم می آوری و یکجا، می اندازی توی سطل آشغال. بچه ها از شمال آمده بودند. ن با زنش که تازه عروسی کرده بودند و من تعجب کردم چون به نظرم خیلی بچه بود هنوز. چلوکباب سفارش داده بودم و آن زمان غذای موردعلاقه ام نبود. البته الان هم نیست اما اگر پیدا کنم با اشتیاق بیشتری می خورم. غذایمان تقریبا تمام شده بود و برنج ها را ریخت و پاش کرده بودیم روی سفره ی یکبار مصرفی که من خوشم نمی آید. البته برای مهمانی های دسته جمعی که آخرش افراد زیادی برای کمک کردن نمی مانند، سفره ی یکبار مصرف گزینه ی خوبی است اما در کل قشنگ نیست. خش و خش پلاستیکش هم یکجور حواس آدم را پرت می کند. ی از دکتر پرسید که دستش مدتی است می خارد، چرا؟ و کف دستش را نشان داد. دقیقا همان جایی که مچ به کف دست وصل می شود. گفت مدت هاست که می خارد و نمی داند چرا. دکتر چند تا سوال کرد و گفت شاید از حساسیت یا عفونت قارچی است. من می خواستم بگویم که اولا چیز مهمی نیست، دوما اینکه برای هر کسی ممکن است پیش بیاید و نگران نباشد. مثلا خود من! یک تکه از ساق پایم مدت هاست که می خارد. حتی دارو هم برایش مصرف کرده ام اما باز هم می خارد. و شلوارم را بالا زدم و آن قسمت را نشانش دادم. عملا لزومی نداشت جای دقیقش را نشان بدهم. آنهم جلوی سفره ی پلاستیکی که با کلی آشغال هنوز جلویمان باز مانده بود و کسی قصد مچاله کردنش را نداشت. شاید اگر ظرف هایی که در آنها غذا خورده بودیم هم پلاستیکی بودند، تا حالا یک نفر همه را در هم پیچیده بود و گذاشته بود یک کنار. اما ظرف ها چینی بود و خودش را مثل وجود باکلاس تری از سفره ی پلاستیکی جدا می کرد. اینجا بود که آن سوال حیاتی پرسیده شد: چند وقت است؟

آدم ها را نمی دانم اما من اصولا خیلی به «چند وقت؟» بودگی اتفاق ها فکر می کنم و اهمیت می دهم و درباره اش حرف می زنم. اغلب فکر می کنم چند وقت است فلانی را ندیده ام؟ چند وقت است شعر نگفته ام؟ چند وقت است شٌله نخورده ام؟ و انواع و اقسام چندوقتی های دیگر. یکبار از یکی پرسیدم چند وقت است ما با هم دوستیم؟ و او گفت یک سال. گفتم خیلی کم است! خیلی کم! و آنقدر به آن دوست برخورد که یک ماه بعد از آن پرسش، ارتباطش را با من قطع کرد.

در فیلم «نشکن» (Unbreakable)، بروس ویلیس سوال حیاتی زندگی اش را پشت شیشه‌پاک‌کن ماشینش پیدا می کند: «چند وقت است مریض نشده ای؟» او این سوال را از رئیسش که از تمام مرخصی های به علت مریضی آگاه است، می پرسد. رئیسش می گوید در یک سال اخیر تو اصلا مریض نبوده ای و ۴۰ دلار به حقوقش اضافه می کند. اما در فیلم اضافه شدن ۴۰ دلار اندازه ی یک سفره ی سکبار مصرف هم ارزش پرداختن ندارد و بروس ویلیس باید بداند واقعا چند وقت است مریض نشده. و با جواب دادن به این سوال است که حقیقت وجودی خود را کشف می کند و به قدرتش پی می برد.

من فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم تا ببینم چند وقت است ساق پایم می خارد. و هیچ زمان شروعی برایش پیدا نکردم. همه ی خاطراتم مربوط می شد به لحظه ای که ساق پایم می خاریده. در دانشگاه بوده ام مثلا، یا داشته ام از اتاق بازجویی وزارت اطلاعات خیابان پاسداران می آمده ام بیرون، یا توی کارگاه ادبیاتمان نشته بودم یا یا یا. اما الان می دانم که زمان آگاهی ام از این خارش مربوط می شود به چهار سال پیش زمانی که دور سفره ی پلاستیکی نشسته بودیم. شاید زمان آگاهی از حضور چیزی مهم تر از شروع آن باشد. مثلا تعداد کمی از ما هستند که دقیقا زمان لقاح خود را با تاریخ روز و ساعت بدانند. اما همان ها اغلب لحظه ی تولد خود را می دانند در چه روز یا حتی چه ساعتی است.

الان هم پایم می خارد. مثل سابق. اما نه به آن کیفیت. الان وقتی ساق پایم می خارد دچار میلی عجیب به خاراندن می شوم. از خاراندن پایم لذت می برم. از طرفی دیگر، منطقم مانع خاراندن می شود. زیرا خاراندن باعث آسیب دیدن پوستم خواهد شد. و این کشش بین لذت و درد و منطق خیلی عجیب است. مرا یاد نوجوانی ام می اندازد که لذت جنسی را کشف کرده بودم اما به خاطر عقاید مذهبی ام خود را از آن منع می کردم، اما در تمام مواقع هم آنقدر قوی نبودم که... و بالاخره یک نفر آمد و بشقاب های چینی را از روی سفره برداشت، قبل از بردن به آشپزخانه، تک و توک دانه های برنج را ریخت روی سفره ی پلاستیکی و من به سرعت سفره را جمع کردم و گذاشتم یک کنار تا یک نفس راحت بکشم.

/ 0 نظر / 198 بازدید