چهار جفت کفش زیر میز

نامه به ماهی‌جان. شماره‌ی هشت. ۲۸ اسفند ۱۳۹۷


این نامه را از توی فرودگاه برای تو می‌نویسم. دنیا هم بعضی وقت‌ها اینجوری است که آدم را می‌فرستد یک جا و کلماتش را می‌فرستد یک جای دیگر. اما نمی‌شود گفت آدم‌هایی که با کلماتشان یکجا زندگی می‌کنند خوشبخت‌ترند. چهار جفت کفش زیر میز هست که هر کدام رفته‌اند و می‌روند به جایی. چهار جفت کفش که ردشان را در خیابان‌های مختلفی گذاشته‌اند. خاطره‌هایی دارند که آن یکی ندارد. دلتنگی‌ای دارند که آن یکی ندارد. درحالیکه فقط چهار جفت کفش‌اند زیر میز.


همینجوری است که آدم گوشه‌هایی از خودش را جا می‌گذارد جایی که حتی یادش نیست کجاست. یک پرنده چند تا پَرَش را جا گذاشته توی جیب کاپشن من، کاپشن من چند تا پُرز جا گذاشته روی نیمکت پارک میدان بی‌چرخ‌و‌فلک و صندلی مترو و سمت راست پله‌پرقی و لابه‌لای قبرهای پرلاشز. چهار جفت کفش زیر میز.


از پرلاشز سالم بیرون نمی‌آیم. ردّ بعضی چیزها می‌ماند، گاهی ناخواسته. مثل آن ردّ تیغی که روی بازویم مانده و می‌دانم از آن روزی است که خواهر الهام خودکشی کرد. و با اینکه هیچ کدام اینها هیچ ربطی به من ندارد، اما آن روز من از حرکت تیغ روی بازویم سالم بیرون نیامدم. پرلاشز با آن قبرهای ایستاده و خزه گرفته، انگشت اشاره‌اش را بُرده تویم، چرخانده و اشکم را درآورده. نشسته‌ام روی قبر "ساعدی" و آخرین نامه‌اش را خوانده‌ام و به آخرین نامه‌ها فکر کرده‌ام. یک گلدان کنار قبر "هدایت" است که آدم‌ها آمده‌اند و چیزی از خودشان را آنجا جا گذاشته‌اند. خودکارهای توی خاک. تو سیگارت را می‌کاری توی گلدان. چهار جفت کفش زیر میز.


صبح که شد فهمیدم فاصله‌ی تاریک بین دیوار و توالت، که تمام مدت شب فکر می‌کردم چرا باید وجود داشته باشد، فاصله‌ای تاریک نیست، بلکه حجم سیاهی است که آن بین ایستاده، تعبیه شده، نصب شده یا هر فعل مناسب دیگری. در تاریکی، آدم چیزها را جور دیگری می‌بیند. چهارجفت کفش زیر میز.


یک لوله‌ی چندسانتی‌متری تاریک داری که برای من تاریک نیست. جسم کشسانی است که با زاویه‌ی ۷۰ درجه نسبت به افق قرار گرفته و برای من آنقدر روشن است که می‌توانم با چشم‌های بسته، خودم را تویش بچرخانم و جا بگذارم. چهار جفت کفش زیر میز.


صدایم می‌زنی که بیا از این طرف! در شلوغی از در مترو آمده‌ام بیرون و حسّم می‌گوید باید به راست بچرخم، اما می‌گویی بیا از این طرف. نگران فشار خوردن منی بین دیوار گوشتی/لباسی آدم‌ها. اما من چیزی توی وجودم بیدار شده و می‌چرخد. چجوری توصیف کنم که تاریک نباشد. انگار آدمی ده سال توی یک جزیره‌ی‌ متروکه تنها زندگی کرده باشد و بعد یکهو خیلی اتفاقی بیفتد توی دریاچه‌ی همان کنار پایش و ببیند چقدر آدم اینجا زیر آب دارند زندگی می‌کنند و مثل ماهی‌ها با کیف و لباس و آرایش، از اینور می‌روند آن‌ور و چقدر زندگی سختشان است. آن چیزی که تویم می‌چرخد یکجور حس شعف است. و همین است که راه رفتنم مثل شنا کردن این آدم‌ها نیست. مثل کسی هم نیست که دارویی مصرف کرده باشد. ولی سرخوشانه‌تر و ولنگارانه‌تر از شماست. کمتر جدی است. چهار جفت کفش زیر میز.


کدام نویسنده بود که گفته بود "ممکن است ناپدید شَوَم بدون این که مال و منالی از خود باقی بگذارم. فقط چند جفت جوراب کهنه و نامه‌های عاشقانه و پنجره‌های رو به نوتردامم را برای همه‌ی شما می‌گذارم تا لذتش را ببرید و مغازه‌ی خنزر پنزری عزیزتر از جانم را که شعارش این است: با غریبه‌ها نامهربان نباشید، مبادا فرشتگانی باشند در لباس مبدل." چهار جفت کفش زیر میز.


هر بار چشم‌هایت را باز کردی، دیدی که مثل ماهی‌های مرده‌ی بعد از عید، زل زده‌ام به چشم‌هایت و ساعت سریع می‌گذرد. هربار پرسیدی "به چی فکر می‌کنی؟" یکباره خودم ترسیدم که چه حجم زیادی از "نگاه" را دارم می‌ریزم بیرون و جا می‌گذارم جایی که کجاست. و بعد تصمیم گرفتم برگردم به سمت دیوار که چشم ندارد.

"به چی فکر می‌کنی؟" گفتم که دیگر چیزها مثل قبل نیست و برایم سال نو، تنها جابجا شدن زمین از این شاخ گاو به آن یکی شاخش است. با خشم گفتی که دقیقا همین! که نمی‌خواهی مثل من بشوی! که نباید مثل من‌ شد! و من مثل ماهی مرده‌ی توی تُنگ، با آن چشم بازمانده روی سطح آب، زل زدم به لب‌هایت که تکان می‌خورد و چیزی از تو را جا می‌گذاشت جایی که نمی‌دانستی کجام. چهار جفت کفش زیر میز.


یک دانه بلیت مترو مانده توی جیب کیفم که می‌توانست یک جفت کفش ناشناس‌تر را از ایستگاه‌های آخر خط سیزده برساند جایی دیگر. اما الان و اینجای دنیا، تنها تکه کاغذی ست که مرا یاد دریاچه‌ی تو می‌اندازد ماهی جان. می‌بوسمت.


با دلتنگی

ف تو  

/ 0 نظر / 43 بازدید