چیزهایی هست که نیست

از یه جایی به بعد دیگه نمی شنوم. یعنی می شنوم ولی همون اندازه ای که صدا می رسه به گوشم. شاید یه جوابی هم بدم یه چیزی هم بگم ولی فقط مخصوص همون لحظه ست. عمق نداره. ادامه نداره. توی حافظه م نمی مونه. دست خودم که نیست. نمی دونم چرا اینجوری شدم. اصلا اینجوری شدم یا اینجوری بودم؟ اینکه از کجا به بعد رو نمی شنوم هم معلوم نیست. بقیه چجوری بفهمن که دارم می شنوم یا نمی شنوم؟ نمی دونم. خودم چی؟ می فهمم کی شروع میشه؟ نمی دونم. ولی مثلا یادم میاد از اون لحظه ای که فلانی شروع کرد به توضیح دادن دوربین و لنز و فاصله ی کانونی و... من دیگه نمی شنیدم. قبلش چی؟ بعدش چی؟ از دوربینا به بعد فقط یه جمله یادمه. اینکه پریشب می خواسته خودکشی کنه. و جمله ی خودم که گفتم اونایی که خودکشی می کنن آدمای خودخواهی ان. ساعت سه و سی و سه دقیقه ی صبح است. صدای موزیک بلند است. لثه هایم می خارد و دندان درد شده ام. همه اش عصبی است. چیزهایی هست که اذیتم می کند. خوابم نمی برد. داستانی نوشته ام که پسری که اسم ندارد نصفه شب از خواب بلند می شود و خوابش نمی برد. از توی یخچال چاقوی آشپزخانه را برمی دارد و می رود کسی را که توی اتاقش خوابیده می کشد. من مثل او نیستم. من نمی کشم. من کشته می شوم. فلانی موزیک عصار را برایم فرستاده. دارم گوش می کنم و لذت نمی برم. شعرش را روزبه بمانی گفته و انگار روی وزن است اما کلی ایراد وزنی دارد. ایراد وزنی اذیتم می کند. چیزهایی هست که از آن ها لذت می برم. چیزهایی هست که نیست.

 

پ.ن: از یه جایی به بعد دیگه محاوره ای نمی نویسم.

/ 0 نظر / 70 بازدید