به تخمم‌ترین نامه‌ی دنیا

نامه ای به صاد - شماره ی یک - جمعه ۶ مهر

اینکه نامه نوشتن را دوست دارم که واضح است، اما اینکه چرا به تو نامه می نویسم، شاید کمی عجیب باشد. البته که من به دنیای بعد از مرگ اعتقادی ندارم و همین که دکتر معاینه ات کرد و گفت تمام کرده ای، یعنی از این جهان تمام شده ای. شاید تنها چیزی که از تو مانده باشد، خاطره هایی ست در ذهن آدم هایی که می شناختندت. اما حقیقتش این است که نامه دادن به آدم های مُرده، سهل و ممتنع ترین کار دنیاست. نگرانی از ناراحت شدنت از این کلمات نخواهم داشت اما نامه ام جوابی هم نخواهد داشت. و شاید بهتر است بگویم نامه دادن به آدم های مرده، پوچ ترین کار دنیاست. اصلا همان بهتر که جوابی در کار نباشد. تو که اکثر اوقات جوابت سکوت بود. یا نگاه کردن به سقف و روشن کردن سیگار. و بعد چیزهایی از مغزت می گذشت که مِن منی می کردی و بر زبان نمی آوردی شان. تو که همه ی جواب هایت کونِ لقِ دنیاترین و به کیرم ترین جواب های دنیا بود، همان بهتر که باالاجبار سکوت کنی. این را هم بگویم اینکه به تو نامه می نویسم معنی اش این نیست که دلم برایت تنگ شده است. لحظاتی یادت می افتم و می خواهم مسیج بدهم و یا مثلا درباره ی فلان موضوع با تو صحبت کنم، یا سراغ کتاب هایم را بگیرم و بعد یکهو می فهمم مُرده ای! آنجاست که دلم یکجوری می شود. مادربزرگم می گفت «دلم به هم می مالد.» من هم دلم به هم می مالد. بعد یاد تقریبا آخرین صحبتی که با هم داشتیم می افتم و دلم بیشتر به هم می مالد. اما حقیقتا اعتقاد داشتن به دنیای بعد از مرگ و کلا روح و از این چیزها خیلی به درد ادبیات می خورد. مثلا اگر اعتقاد داشتم، ساده ترین جمله ای که به ذهنم می رسید این بود که ازت بپرسم «الان حالت و جایت خوب است؟» و برای خودم خیال ببافم که الان روحت می تواند کجای این جهان تکه پاره و درعین حال منسجم باشد. شاید داری در «کوی کارمندان» قدم می زنی و سیگار می کشی و دلت برای خواهرزاده ات تنگ شده که بغلش کنی و قربان صدقه اش بروی. یادم نمی آید کی بود که فهمیدم این بی تفاوتی و بی احساسی و این دنیا به کیرمی ای که داری تنها ماسکی است که در طول این سالها آنقدر به صورتت چسبیده که جداشدنی نیست. اما وقتی دیدم خواهرزاده ات را چطور بغل می کنی و می بوسی و وقتی ازش حرف می زنی جوری احساساتی می شوی که کلمات درست روی زبانت نمی آید، فهمیدم که آخ! این آدم هم آن چیزی که نشان می دهد نیست. یادم است خوشحال شدم. نه به خاطر اینکه فهمیدم تو هم ذره ای آدمی! به این خاطر که تکه ای از تو را کشف کردم که شاید ناخودآگاه سعی در پنهان کردنش داشتی. هر وقت چیزی از شخصیت آدم ها کشف می کنم، خوشحال می شوم. خوشحالی ام از جنس شادی نیست، بلکه از جنس غرور است. مثل شرلوک هولمز که وقتی شخصیتی را آنالیز می کرد و از کوچکترین واکنش ها و آثار، همه چیز را می فهمید، احساس غرور می کرد.

با تو نباید زیاد حرف زد. نه عادت داری و نه علاقه. از آن دست آدم هایی بودی که صاحب سخن را بر سر ذوق نمی آورند که هیچ، با آن نگاه به دوردست ها و دنبال فندک گشتن ها و سر تکان دادن ها و نفس های عمیق سرفه مانند، می رینند به ذوق صاحب سخن. سابق بر این به کسانی نامه می نوشتم که می توانستم در انتهایش بنویسم «فِ تو» اما شاید برای تو تنها باید نوشت «ابوالهول». دیگر حتی خداحافظی هم معنایی ندارد. «مواظب خودت باش» هم. «به امید دیدار» هم. لعنت به تو که همه چیز را بی معنا کردی!

لعنت به تو!

ف


/ 1 نظر / 52 بازدید
baqsangestan

یکی از بی پروا ترین نامه ها که خوانده ام.