داشتم زندگیمو می‌کردم...

نامه به ماهی‌جان. شماره‌ی شش. ۱۰ مارچ ۲۰۱۹


در مصاحبه‌ام مجری می‌پرسد «به نظرت یکی از دلایل اینکه جوان‌های امروزی آنقدرها هم به ادبیات علاقه‌مند نیستند، این است که همه چیز را، همه‌ی اطلاعات و کتاب و شعر و روابط و… را خیلی سریع و فقط با چند تا کلیک ساده می‌توانند به دست بیاورند؟ در نتیجه قدرش را نمی‌دانند.» می‌گویم «نه، به نظرم بیشتر از این، شیوه‌های عاشقیت تغییر کرده است. ما عاشق ادبیات بودیم و از خود آن، یعنی از خود شعر نوشتن، کتاب خواندن و… لذت می‌بردیم و ای کاش همان زمان می‌توانستیم با یک کلیک ساده پرت شویم به دنیاهای متفاوت و بزرگتر و وقتمان کمتر تلف می‌شد. اما امروزی‌ترها اگر هم عشقی می‌ورزند در سطح است و روزمره و احتمالا با خودخواهی، و اگر لذتی هم می‌برند از متعلقات ادبیات است نه خود آن.» اما مجری اعتقاد دارد که وقتی آدم‌ها چیزی را با «تلاش» و «سختی» به دست می‌اورند، قدرش را بیشتر می‌دانند و بیشتر مواظبند از دستش ندهند. می‌گویی «یک سال و…» چند ماهش را یادم نیست. می گویم «ولی آنقدرها هم تلاش نکردی ها!» قبول نداری.

من ابوالهولم. حالا مهم نیست که سرم فقط شبیه زن‌هاست. نشسته‌ام زیر آفتاب و از آنهایی که روبرویم توقف می‌کنند یک سوال می‌پرسم. اگر اشتباه جواب بدهند، می‌کشمشان و اگر درست، خودکشی می‌کنم. سختم، از سنگ. سرم تناسبی با بال‌های عقابی و بدن شیری‌ام ندارد. ترسناکم. می‌پرسم «چرا ترسناک؟» می‌گویی «هستی خب! ترسناکی! آدم نمی‌داندت.» زیر آفتاب نشسته‌ام و ساکتم. از زیر آفتاب دلم نمی‌خواهد بیایم بیرون. مستی‌ام پریده یا نه، نمی‌دانم. فکر می‌کنم پریده اما بقیه فکر می‌کنند مستم که توی این آفتاب وحشتناک دلم می‌خواهد بنشینم وسط حیاط و هیچ صدایی هم نباشد. همگی مسموم شده‌ایم و گوشه‌گوشه‌ی خانه استفراغ کرده‌ایم. دلم می‌خواهد زیر آفتاب دراز بکشم اما روی موزاییک‌ها نمی‌شود. یک نفر هم پشت در شیشه‌ای ایستاده و نگاهم می‌کند، پس نمی‌شود. بال‌های عقابی‌ام را باز کرده‌ام و از آن بالا نگاه می‌کنم به دو تا چشمِ ترسیده‌ات که یواشکی نگاه می‌کند به چشم‌هایم. می‌گویم «آنقدرها هم ترسناک نیستم ها!» سرت را پایین می‌اندازی و توی دلت یک چیزی تکان می‌خورد. یک لقمه‌ی دیگر نان و پنیر درست می‌کنم و می‌دهم دستت. مواظبی که چشم‌هایت توی چشم‌هایم طولانی‌مدت نیفتد. پنجه‌هایم روی شن‌های داغ صحرا جا خوش کرده است. توقف کرده‌ای روبرویم. سوالم را می‌پرسم. یک نفر یا شاید هم چند نفر پشت در شیشه‌ای ایستاده‌اند و نگرانند که من زیر این آفتاب سوزنده، واقعا سوزنده، مریض نشوم. یک نفر می‌آید می‌گوید «بیا برویم داخل» نمی‌روم. نمی‌توانی توی چشم‌هایم زل بزنی. نان پنیر را می‌گیری و توی دلم یک چیزی تکان می‌خورد. بال‌های عقابی‌ام را باز کرده‌ام که از زیر این آفتاب لعنتی بیایی بنشینی زیرش. می‌آیی. می‌گویم سه تا سوال بپرس که جواب هر سه «نه» خواهد بود. گیج می‌شوی. نمی‌دانی یعنی چی. مثلا «دلت می‌خواهد از زیر آفتاب بیایی داخل خانه؟» «نه» «دلت می‌خواهد همه چیز برگردد عقب، یه آنجایی که یک نفر داشت رد می‌شد و اصلا حواسش نبود که یک ابوالهول به این بزرگی اینجا زیر آفتاب نشسته و از هر کسی جلویش توقف کند سوال می‌پرسد و اگر جواب درست بشنود، خودکشی خواهد کرد؟» «نه» سوال سوم را باید تو بپرسی. هر چه باشد جوابش «نه» خواهد بود. راحت نیست؟ اینکه مطمئن باشی از جواب راحت نیست؟ سختم. اما چیزهای سخت همیشه بد نیستند. بالاخره ۲۰ متر ارتفاع و ۷۰ متر طول سختی‌هایی هم دارد. می‌خواستم به مجری بگویم آدم‌ها اگر آن خلق عاشقی کردن را بلد نباشند، حتی اگر با تلاش زیاد چیزی را به‌دست آورده باشند، هنوز یک ماه نکشیده همه چیز برایشان عادی می‌شود و اصلا آن سختی‌ها هم یادشان می‌رود. از «عادی شدن» می‌ترسم. از اینکه یک روز نان و پنیرم را که می‌گیری توی دلت چیزی تکان نخورد. از اینکه چشم‌هایت را بدوزی به چشم‌های ابوالهول و آن سوال سوم را با صدای بلند فریاد بزنی. ببین! من اینجا نشسته‌ام تا برای آن یک نفری که جواب درست را می‌دهد خودکشی کنم. ببین!


با عشق و نکبت

ف تو


/ 0 نظر / 192 بازدید