زیر خاک، با دست‌های توی جیب.

۱۳ آپریل ۲۰۱۹. زیر خاک، با دست‌های توی جیب.


خانم گفت که دستشویی را وایتکس ریخته. بعد سینی گرد و بزرگ شام را گذاشت یک کنار، شب بخیری گفت و رفت که بخوابد. رفتم دستشویی. آن شلوار سورمه‌ای چسب پایم بود که زیپش به جای جلو، پشت باسنم بود. شلوار را از آلمان خریده بودم. قصد خریدنش را نداشتم اما خودم رسیده بودم آلمان و چمدانم نرسیده بود. خودم با یک شلوار قرمز کوتاه بی رنگ و رو که از تایلند خریده بودم آنجا بودم و دعوت شده بودم مهمانی. این شد که خیلی هول هولکی و شاید بیشتر به اصرار رفیقم، رفتیم بازار و این شلوار را که هم تقریبا ارزان بود و هم شیک، خریدم. زمانی بود که عذاب وجدان داشتم که با گرانترین نرخ دلار و یوروی ممکن آمده ام سفر و هی دلم را می‌خوردم. یورو۴۸۰۰ تومان بود. پاچه‌هایش اصلا آویزان نبود، اما نمی‌دانم چجوری، همین که پایم را کردم توی دمپایی، دو قطره‌ی کوچک وایتکس از روی موزاییک‌ها پرید روی پاچه‌ی راست شلوار سورمه‌ای و به سرعت، آن دو نقطه رنگشان عوض شد و شدند صورتی. از دستشویی که بیرون آمدم بوی وایتکس توی دماغم بود. چند پیس از ادکلن شیشه سبزی که آرش خیلی قبلتر ها خریده بود را زدم کنار گردنم. و اینکه الان نشسته ام کنج تخت و اینها را می نویسم، به خاطر همان چند پیس ادکلن با شیشه‌ی سبزی است که آرش آورده و الان هم من زده‌ام دور گردنم. مموری‌سل های توی مغزم با این بو فعال شده‌اند و مرا برده‌اند به جاهای نباید. بعدترها که ادکلن شیشه سبز آرش را انداخته بودم ته کشو و اصلا دلم نمی‌خواست بویش به دماغم بخورد، آن دو نقطه‌ی صورتی روی شلوارم، مموری‌سل هایم را فعال می‌کرد و من را می‌انداخت به خاطره‌هایی که نباید. یادم نیست غذا چی بود اما یادم می‌آید که چقدر شرمنده بودم و چقدر استرس داشتم و چقر ترس. پارچ آب را برداشتم و لیوانم را پر کردم. آهسته و بی سر و صدا. می ترسیدم بیدار شوند. من ته پذیرایی می‌خوابیدم و پذیرایی حالتی ال‌شکل داشت و از هال و اتاق‌ها جدا می‌شد. ماه رمضان بود و کل خانواده سحر بلند می‌شدند برای سحری. سه نفر بودند. مادر، پدر، پسر. گمان کنم هر سه بیدار می شدند، اما مطمئن نیستم که پسر هم روزه می‌گرفت یا نه. فکر می‌کنم برای راحتی من، این چند شب سحری‌شان را توی یکی از اتاق‌ها می‌خوردند. اما من از استرس خواب نداشتم و حرکت پاهایی که از اتاق به سمت در دستشویی می رفت را می شنیدم. صحنه‌ی بعد یک حیاط کوچک ذوزنقه‌شکل است. یادم می‌آید که کج و نافرم بود. با دیوارهای بلند که سرش سیم‌های خاردار را در حلقه‌هایی بزرگ پیچیده‌اند و به دور تا دور دیوارها متصل کرده‌اند. من روی دوزانو نشسته‌ام و شلنگ آب توی دستم است. با دست دیگرم سایه‌بان گرفته‌ام برای چشم‌هایم. آفتاب زوم کرده بود روی ما و هنوز ماه رمضان بود و هیچ کداممان روزه نبودیم. شلنگ را گرفته بودم برای کسی که ظرف‌های مختصرمان را داشت کفی می‌کرد و آب می‌کشید. یا شاید هم شلنگ را گرفته بودم تا حیاط خیس بشود و هرم آفتاب کمتر بشود. آب ریخته بود روی پاچه‌ی شلوار سورمه‌ای و دلم می‌خواست زمان بگذرد و بدون حتی یک خاطره سریع بشود چند سال بعد. شاید همینجایی که الان نشسته‌ام و درباره‌ی شلوارهایم می‌نویسم. حالم خوب نیست و درواقع خیلی هم بد است. سرم را به هر طرف می‌چرخانم چیزی می‌بینم که پرتم می‌کند به جاهای نباید. آمادگی‌اش را نداشتم. هیچ وقت نداشته‌ام. اما اتفاق، مثل سقفی است که می‌افتد. سقفی که قرار نبوده بیفتد و تو در حالی که با دست‌های فرو رفته توی جیبت، زیرش قدم می‌زده‌ای و به زن حامله‌ات فکر می‌کرده‌ای، روی سرت ریخته. یا شاید اتفاق مثل چاهی است که زیر پایت خالی می‌شود. چاهی که قرار نبوده دهان باز کند و تو و تو در حالی که با دست‌های فرو رفته توی جیبت، زیرش قدم می‌زده‌ای و به زن حامله‌ات فکر می‌کرده‌ای، تو را بلعیده. مامان گفت، بابا دست‌هایش توی جیبش بوده و کسی نتوانسته دستش را بگیرد و از عمق خاک بیرون بکشد. بابا زنده زنده، دفن شده.


/ 1 نظر / 136 بازدید
kaboos9

چقدر هر وقت اسمتان را میشنوم یا این شعر می افتم قایم شده میان تَرَک ها یا خواب مانده لای تشک ها یا گم شده ست داخل شک ها یا واقعاً وجود ندارد حسّی ست مثل دیدن یک خواب یا نور ذرّه ذرّه ی مهتاب یا مثل قرص حل شده در آب یا آتشی که دود ندارد درهای بسته پشت درِ باز یک روز خودکشی شده با گاز بالَش شکسته موقع پرواز یا جرأت فرود ندارد بی وزن مثل ذرّه، معلّق یک قصّه بین مردم احمق یک عمر «بوده»، «هستی» مطلق که طاقتِ «نبود» ندارد از بی هوازیانِ هوازی ست مثل اکانت های مجازی ست در چند تا زمان موازی ست «لحظه»ست، دیر و زود ندارد یک مستطیلِ گِردِ هلالی یک جمله است، گیج و سؤالی یک خانه است، خالی خالی شاید درِ ورود ندارد نوری ست توی نور شناور یا مثل یک پرنده ی بی پر شعری ست غیر قابل باور یا ظاهراً وجود ندارد!