شروعی که درباره اش مطمئن نیستم

ساعت ۴۶ دقیقه ی بامداد روز دوشنبه ۱۳ آگوست است. که می شود به عبارتی ۲۲ مرداد. لپتاپم ۲۰ درصد بیشتر شارژ ندارد، سرم درد می کند، یک کدوئین خورده ام و نمی دانم چه بلایی به جانم افتاده که گیر داده ام همین الان بعد از ۷ ماه، دوباره این وبلاگ را به روز کنم. آنهم با وضعیتی که پیش آمده. اگر نمی دانید که احتمالا ندانید باید بگویم که کل آرشیو این وبلاگ پریده و از بین رفته است. بعد از آن با بی میلی سه پست دیگر به روز کردم و دیگر هیچ. البته که من نمی دانم با کدام عقل نداشته ام فایل هایش را یکجوری از توی کوکی هایم پیدا کردم و سیو کردم و به صورت یک فایل پی دی اف گذاشتم توی سایتم. بعد هم چند تا فحش آب نکشیده دادم به پرشین بلاگ و برای همیشه فراموشش کردم. تا اینکه آقای عالمی آمد گفت اهم اهم من آمده ام پرشین بلاگ. من هم سر درد دلم باز شد و گفتم چه بلایی سر وبلاگم آمده. او هم گفت مشکلت را به فلان بگو و به فلان گفتم و خلاصه... اه چقدر حرف زدم. خلاصه این شد که دوباره آمدم قفل این خانه را باز کردم.

محیط آن قدر برایم جدید است که انگار آمده ام روی یک سیاره ی جدید. هیچ چیز دم دست نیست. برای شما که الان اینجا را نمی بینید باید بگویم که فقط یک صفحه ی سفید است که دارم تویش تایپ می کنم و یک دکمه ی بنفش ارسال که وقتی حرف هایم تمام شد فشارش می دهم.

برای اینکه این پست را بعد از ۷ ماه با فقط چرت و پرت گویی های شبانه پست نکرده باشم، یک بیت شعر هم از صائب تبریزی می نویسم:

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش

هنوز درد دل آغاز می‌توان کردن...



/ 0 نظر / 86 بازدید