یک روز به یادماندنی با هاشمی رفسنجانی

به رد زخم روی انگشت اشاره ام دست می کشم. دقیقا روی مفصل است. همان جایی که انگشت شروع می شود به شروع شدن. زخم بسته شده و خطی صورتی و شفاف جایش را گرفته. دست که می کشم کمی درد می گیرد. انگار خاطره ای آن زیر پنهان است.

چه خاطره ای؟

یادم نیست به مامانم چی گفته بودم. آن وقت ها هنوز رویم حساسیت زیادی داشت و نمی گذاشت همین جوری ساکم را بردارم و بروم یک شهر دیگر. آن هم تهران. هر چی که بود گولش زده بودم. چادرم را تا کردم و گذاشتم کنار تخت الی. بلوز شلوار تنم بود. یادم است که آن وقت ها روسری نمی پوشیدم. یعنی اغلب انتخاب می کردم که کجا حجاب داشته باشم و کجا نه. اما هنوز اینجوری هم نبودم که اعتقادات خودم را بر همه ی اعتقادات دیگر ارجح بدانم. چون کامل نشده بود، هنوز در حال شکل گرفتن بود. یک روسری سرم کردم تا پدرش معذب نباشد. یا شاید هم مامانش یا خودش، شاید هم خودم. چه می دانم یادم نیست. فردا صبح با الی و پدرش سوار ماشین شدیم و رفتیم نماز جمعه. اصلا کل هدفم از آمدن رفتن به آن نماز جمعه بود. وگرنه من که توی عمرم شاید یکی دو بار بیشتر نماز جمعه نرفته بودم. آنهم از طرف مدرسه. آنهم سال ها قبل. خانواده ی الی هم اینجوری نبودند. همه مان داشتیم به خاطر هاشمی می رفتیم. همان نمازجمعه ای بود که بعد از آن دیگر هیچ وقت هاشمی رفسنجانی امام جمعه نشد. نماز خواندیم. هر دوتایمان نمازخوان بودیم. نماز خواندیم و بعدش راه افتادیم توی خیابان های دور دانشگاه. شعار دادیم. مامورها آمدند. فرار کردیم. بادکنک سبز دستم بود. رها شد.

چه ربطی داشت؟

نمی دانم. اما حس می کنم همه ی لحظه های زندگی آدم به هم ربط دارد. همه چیز همه چیز همه چیز ذرات ریز و غبارآلود یک دومینوی بزرگ است. 

/ 1 نظر / 134 بازدید
greendreams

الان دکلمه تون رو، توی کانال دکتر موسوی دیدم. واقعا، خوب خوندید، فاطمه بانو جان! شما بی نظیرید😘😘😘😍😍😍😍❤❤❤❤